پشت مشکی نشسته بود و گاز رو تا ته فشار داده بود . تو فکرش هزار تا چیز بود ... از توی ماشین جلویی یه بچه با نگاه بچه گونش با تعجب به اون شازده ای نگاه می کرد که حالا مثل آدم بزرگا براش نور بالا می فرستاد ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٦/٥/۳۱