پاشو گذاشت روی اون گیره کوچولوئه ... و باز هم به دستاش فشار آورد ... مثه گذشته ها با این تفاوت که این بار اصلاٌ آماده نبود و فشار زیادی روی بازوهاش حس کرد . ولی اون هیچ وقت کم نمی آورد ... بازهم با سر و صدا خودش رو به بالا رسوند . همون سرو صداهای همیشگی . رسید اون بالا و از اون بالا می تونست رفقای قدیمی رو نگاه کنه . جاده مورود و زورو که اونو خط خطی کرده بود . مجسمه دماغ و آفتاب داغ و درختای بلندی که پاییز رنگشون رو رنگارنگ کرده بود و زیر پاهاش بودند ... همه اینها قشنگ بود ...

خدایا شکر .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٦/۸/۱٧