بهار سال 8۱ كرمانشاه ديواره بيستون

آنسال بهار خيلي قشنگ بود . رودخانه وسط دشت بسيار پر آب ، زيبا و آبي بود . اولين باري بود كه به ديواره بيستون مي رفتم . از ديدن آنهمه آثار زيبا و باستاني و همچنين آن غول پر غرور به وجد آمده بودم . تمام وجودم صعود شده بود . هر لحظه منتظر بودم تا از آمادگي كه در اثر تمريناتي سخت بدست آورده بودم استفاده كنم و با اين غول راز و نياز كنم . كلاً تيم ما چهار روز در منطقه بود و هيچ كار خاصي به جز صعود مسير هاري روست و كتيبه فرهاد تراش نكرده بود . شايد عدم هماهنگي ها ، يا آماده نبودن همه بچه ها !! بگذريم

هر روز بعد از كاركردن بر روي فرهاد تراش ( مسيرهاي طبيعي و مصنوعي ) به قهوه خانه آقاي شيرزادي برمي گشتيم . اكثر قهوه خانه هاي قديمي عكسهايي از شاهنامه و اسطوره هاي ايران را بر روي ديوارهاي خود دارند . ولي قهوه خانه آقاي شيرزادي پر از عكس سنگنورد و مسيرهاي ديواره است . او بسيار مهربان است و به سنگنوردان اجازه مي دهد شب را در اتاقهاي اين قهوه خانه بگذرانند . خاطراتي كه من از اين قهوه خانه دارم بسيار شيرين است و كلاً همه چيز بيستون را كه در كنار هم جمع مي كني مجموعه اي خاطره انگيز مي شود

بچه هاي زنجان بسيار ناراحت بودند . وقتي برمي گشتيم قهوه خانه خيلي تو خودشون بودند و اصلاً صحبتي نمي كردند و فقط با چهره هايي پر از اضطراب به داخل اتاق خود مي رفتند . آنموقع حسن نجاريان ( از اعضاي تيم ملي و مربيان زنجاني ) براي صعود يكي از قلل هيماليا رفته بود و دو تن از شاگردانش براي صعود مسير عليپور ديواره بيستون آمده بودند

زنجاني ها داخل اتاق خود رفتند و بدون اينكه مساله اي را با تيم ما مطرح كنند ما را به حال خوش خود رها كردند

زماني بود كه از دست مي رفت . شب روز بعد زنجانيها اعلام كردند كه دوتن از بچه هايشان دوروز است كه روي ديواره رفته و هنوز برنگشته اند !!!‌ اعلام اين خبر بعد از اين مدت زمان زياد !!!!!

بلافاصله آقاي شيرزادي با كرمانشاه تماس گرفت . بدليل تعطيلات تمامي سنگنوردان خوب كرمانشاه براي صعود به اطراف رفته بودند . فقط دو نفر آنها كه يكيشان اصغر زرين بود توانستند اعلام آمادگي كنند . از طرف همدان هم هيچكس اعلام آمادگي نكرد . در اين ميان مجيد ثقفي هم خود را به بيستون رساند . با اصرار زياد ، من هم در اين تيم جستجو قرار گرفتم ( البته هدف اصلي من صعود مسيري در ديواره بود و پيش خود فكر نمي كردم اينقدر مساله جدي باشد ) .

صبح روز بعد به دو تيم تقسيم شديم . كرمانشاهيها يك تيم و من و مجيد هم تيم دوم . قرار شد ما مسير يال سخت را صعود كنيم و كرمانشاهيها بر روي مسير عليپور به جستجو بپردازند . وضعيت ميانيهاي مسير فوق العاده افتضاح بود و حتي من يك طول 50 متري را با يك مياني دل خوش كني در آمدم . در حين صعود هم چشممان به لول سخت و عليپور بود بلكه زنجانيها را پيدا كنيم . پس از رسيدن به طاقچه سه كل مسيرمان با كرمانشاهيها يكي شد . آنها مسير را به سمت بالاتر ادامه دادند و ما مسير فرود را در پيش گرفتيم . وقتي پائين رسيديم با ديدن قيافه زنجانيها كه بغض در گلويشان گير كرده بود بسيار شرمنده بوديم كه خبر خوبي برايشان نداشتيم . بيچاره ها كاري از دستشان بر نمي آمد و نمي دانستند چه كار كنند .

خود را به قهوه خانه رسانديم . موبايلي كه دست مجيد بود به صدا در آمد .

خبر بسيار بدي بود . زنجانيها از روي مسير عليپور سقوط كرده بودند و شايد يك روزي هم زنده بوده اند . دو هم طناب در حالي كه همديگر را بغل كرده بودند بيشتر قسمتهاي بدنشان را كرم خورده بود

ظاهراً پس از سقوط و افتادن بر روي طاقچه پائيني هنوز جان داشته اند و خود را به همديگر رسانده اند و به اميد تيم امداد منتظر مانده و در لحظات آخر با نا اميدي همديگر را بغل كرده و جان به جان آفرين تسليم كرده اند .

بغضي بود كه در گلوي همه بچه هاي سنگنورد گير كرده بود . ( بعد از ماجراي يوسف و ديدن خانواده او در فدراسيون كلاردشت اين دومين ماجرايي بود كه در آغاز سنگنوردي خود مي ديدم ) . همه يك دنيا صحبت داشتند ولي هيچ كس حرفي نمي زد . هر كس يك گوشه اي براي خود پيدا كرده بود و در سكوت خود ساكت بود . تنها كاري كه از دست من و مجيد بر مي آمد اين بود كه سعي كنيم قوي باشيم و اين مساله را به روي خود نياوريم . گهگاهي هم با شوخيهايي سعي مي كرديم جو را عوض كنيم . بخصوص دخترهاي گروه كه در آن برنامه شركت داشتند بسيار ناراحت بودند . مجيد هي مي گفت كه آنها خود اشتباه كرده اند كه كارگاه را بر روي درختچه پوسيده زده اند و اين اشتباه خود آنها و دوستان آنها بود كه مساله را سريع مطرح نكرده اند . يكي از دخترهاي گروه به من مي گفت : مي تواني به من رول كوبي ياد بدهي !! ( او در آن لحظه به اين فكر افتاده بود كه مسيرهاي ديواره را رول كوبي كند تا از اين به بعد ديگر به خاطر نداشتن كارگاه مطمئن اين وضعيت پيش نيايد ) . يكسري هم پيداشون نبود و معلوم بود كه يك دل سير گريه كرده اند . ديگر وقت رفتن و بازگشت به شهر خودمان بود ولي با خاطره اي بد . تا داخل اتوبوس خود را نگه داشتم . نگاهي به مجيد انداختم . در تك نگاه او كلي صحبت بود . ( مي دانستم كه مجيد چه دارد مي كشد ) . مجيد تا آخر برنامه خود را كنترل كرد ولي من چون ضعيفتر بودم وقتي همه خوابيدند تا صبح با اشك چشم صورتم را خيس نگاه داشتم .

بعد از آن تصميم گرفتم در كارهاي فني هر كاري كه مي كنم تا جايي كه مي توانم از اصول استفاده كنم و مواظب دوستان خود باشم و اگر آنها آمادگي براي انجام كاري ندارند به آنها اين اجازه را ندهم . همچنين اگر اشتباهي مي كنند به آنها گوشزد كنم . ( ديگر اگر براي دوستانم اتفاقي بيفتد تحمل ديدن آن را ندارم ) . در اين ميان اگر افرادي احساس مي كنند به خاطر رفاقت چندين ساله و دوستي مي توانند هر كاري را در سنگنوردي انجام بدهند و هر اشتباهي بكنند سخت در اشتباهند . دوستي ما به جاي خود و مسوليت فني گروه نيز جاي خود را دارد . اگر كسي بخواهد از رفاقت با من اين استفاده را بكند ترجيح مي دهم با او رفيق نباشم تا روزي بر اثر اشتباه او خود را سرزنش نكنم .

اگر كسب مرام و معرفت را در به خطر انداختن جان خود و ديگران و ايجاد هرج و مرج در گروه و به حساب نياوردن سرپرست مظلوم برنامه مي دانند پس بايد از اول بشينيم و واژه هاي اخلاقي را تعريف كنيم .

ناپلئون وقتي از جنگهاي خود پيروزمندانه برمي گشت با حضور گسترده مردم مواجه شد . به يكي از دستيارانش گفت : تحت تاثير اين مردم قرار نگير كه اگر قرار بود من را اعدام كنند هم اين جمعيت مي آمدند . دوستي داشتم كه تا چند وقت پيش خيلي از اخلاق كوه من تعريف مي كرد و مي گفت فلاني معناي اخلاق كوهنوردي و سنگنوردي است و در كوه و سنگ با انرژي كار مي كند و به همه كمك مي كند . ( حقيقت اين است كه من آن روز خيلي خوشحال نشدم ) . حالا آن دوست من را نيازمند كسب معرفت در كوه مي داند ( امروز هم چندان ناراحت نشدم )

بعضي از افراد احساس مي كنند سنگنوردي يك بازي است يا يك تفريح !! يا احساس مي كنند قادرند هر كاري را در اين رشته انجام بدهند . در همين ديواره پل خواب خيليها شانس آورده اند كه تاحالا زنده اند . ( از جمله خود من ) بارها بر اثر سقوط سنگ و خوردن آن به سر بچه هاي پاي ديواره آسيبهاي جدي بوجود آمده است . همچنين ابزارهايي كه از دست سنگنوردها پرت مي شود ممكن است آسيبهاي جدي را براي كساني كه در پائين ايستاده اند در پي داشته باشد . ( از بعضي از اشتباهات نمي شود گريز زد ولي از خيلي از آنها مي شود پيشگيري كرد )‌

من شخص خاصي را خطاب نمي دهم . راستش اين مطالب رو هم نمی خواستم بنويسم . ( نامه يکی از دوستان باعث شد که اين حرفها رو بگم )فقط اعضاي گروه كه از اين وبلاگ ديدن مي كنند بدانند كه من بيرون گروه و در حوزه دوستي هر كاري از دستم بر بيايد انجام مي دهم و مخلص دوستان خوب خود هستم ولي در حوزه مسئوليتهاي گروه ، رفاقت بي رفاقت !!.

حق يارتان .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/۱٤