توی مشکی نشسته بودن ... ترافیک سنگینی بود و کلاچ گرفتن خستش کرده بود . نگاهی به ماشینهای اطراف انداخت هر کی سرش تو کار خودش و توی مشکلات خودش بود و همه به فکر این بودن که دنبال زندگی بدون شاید روزی بهش برسند . به جمله معروف رو داشبورد نگا کرد " می خوام که تو بتونی " البته دیگه مدتها بود که "می " اولش افتاده بود ولی اون جمله براش خیلی ارزش داشت و با کمک اون خیلی کارا کرده بود . توی مشکی تاریک بود و ترافیک سنگین . ماشین جلویی دوباره زد روی ترمز . نور قرمز رنگ ماشین با اون بارقه های چشم آزارش به چشماش تابید . می تونست هزاران چراغ کوچک رو توی اون چراغ بزرگ ببینه .به دوستش نگاه کرد .صورت مهربونش با نور قرمز ماشین روشن شده بود . به یاد نقطه شروع افتاد ... سختیهایی که با هم کشیده بودن و رشدی که باهم داشتن م و پشتوانه ای که برای هم بودن . آره ... اون بهترین و باارزشترین دوست زندگی منه ...
ممنون همسر مهربون .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٦/٩/٢۱