کلاس باز آموزی درجه 3 بود ... بعد از یه روز تموم کارکردن برگشتن به کمپ . میدونی با این که فشار برنامه زیاد نبود ولی همون حس و حال همیشگی و عشق کردن با وسایل و کار کردن روی برف بدجور قلقلکش می داد ... حالا دیگه از اون موقع خیلی گذشته بود . شب شده بود و آسمون نیکه تاریک که نور شهر یه خورده روشنش کرده بود با اون همه ستاره ... میدونی خیلی قشنگه و شمردن ستاره ها تا پاسی از شب و ماهی که جاش تو آسمون خالیه .چه شبای قشنگی بود ...

خدا رو شکر ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۳/٢٠