کاشکی می شد آنطوری که دوست داری زندگی کنی

می خواستم در مورد یکی از بهترین دوستانم صحبت کنم . او را در کوه و گروه کوهنوردی دانشگاه پیدا کردم . حقیقت این است که من در کوه دوستان خوب بسیاری پیدا کرده ام . راستش تا اون موقع انسانی را در اطرافم پیدا نکرده بودم که واقعاٌ برای خودش زندگی کند . هنوز هم به نظر من تعدادافراد عاقلی که واقعاٌ برای خود زندگی می کنند به تعداد انگشتان دست و پا نمی رسد . زندگی ما ، تبدیل به بازیچه ای شده که به قول سیاوش با نقابهای خود مشغولیم ولی هرکس در تنهایی خود وقتی نقاب خود را بر می دارد در سکوت خود ساکت است . من حتی معتقدم که خودم هم نمی توانم کاملاٌ برای خود زندگی کنم . و قسمت اعظمی از زندگی من به خاطر دیگران است ... یکی از پروژه های من در آینده این است که بتوانم آنطور که دوست دارم زندگی کنم نه آنطور که دیگران ...

دوستی که می خواهم در موردش صحبت کنم اسمش م . ش هست . راستش اون اصلاٌ دلش نمی خواد اسمش مطرح بشه . من اینو توی این مدته کاملاٌ فهمیدم که هدف او از کوهنوردی چیست . در ضمن من مومن واقعی خیلی کم دیده ام . ولی دوستم م. جزو معدود کسانی بود که احساس می کردم رابطه قویی با خدا دارد . راستش ما با هم یک برنامه دیواره اجرا کردیم که بعداٌ به دلیل وقایع عجیبی که در آن برنامه اتفاق افتاد اسم آن برنامه را " دست خدا " گذاشتیم چون معتقد بودیم خدا از اول برنامه تا آخر برنامه با ما بود و ما را به محک و آزمایش گذاشت . راستش من آدم خیلی مذهبی نیستم ولی یکبار که به همراه او در هنگام غروب خورشید بر بالای خط الراس یک کوه نماز خواندیم احساس کردم خیلی به خدا نزدیک شدم . من خیلی مقابل م. کوچک بودم . هر جا که با او می رفتم هر چقدر هم خطرناک می دانستم که هیچ اتفاقی برایمان نمی افتد . یادم می یاد پارسال زمستان بود . زنگ زد خونمون . گفت حمید برای من قرآن باز کن . من هم گفتم ایمان من آنقدر قوی نیست که بخواهم برای تو استخاره کنم . ولی او مصراٌ از من خواست که این کار را برای او انجام دهم . وقتی قرآن را برای او باز کردم از پشت تلفن سوره و آیه را گفتم . بعد از 2 ساعت با من تماس گرفت . گفت من دارم می رم دماوند !! استخاره خوب آمده است و از من خواست که این مساله را با هیچ کسی مطرح نکنم . وسایلش چی بود !! یک جفت کفش پایار ( گتر نداشت !! ) یک باتوم . کیسه خواب سبک من که در برنامه های تابستانه هم درونش سردت می شود و همون سیستمی که من همیشه مسخره اش می کردم و می گفتم تو کی می خوای آدم شی و با لوازم درست کوهنوردی کنی !! راستش نمی دانستم که اون از آدمها خیلی جلوتره . توی پناهگاه کیسه خوابش یخ زده بوده و صبح مجبور شده یخ کیسه خواب رو بشکونه تا بتونه بیاد بیرون !! وقتی از برنامه برگشت گفت تموم شد . همون چیزی بود که می خواستم !! ( خدا می داند که در دماوند چه چیزهایی دیده و چه رابطه ای با خدای خود داشته ) وهنوز که هنوزه هیچ کسی از برنامه های عجیب و غریب او خبری ندارد .راستش من اگر بخواهم در مورد صعودهای تکرارنشدنی او صحبت کنم باید یک وبلاگ برای این کار اختصاص بدهم . منظور من این است که در عین قدرت و رابطه عمیق با خالق خود هیچ وقت خود را مطرح نکرد و حتی از برملاشدن برخی از برنامه هایش عصبانی می شد و تا مدتی پیداش نبود .

حالا او کجاست ؟!

راستش الآن اون چندین هکتار زمین اجاره کرده است و مشغول کارکردن بر روی زمین خود و استفاده از دسترنچ خود است . چند روز پیش که به من سر زده بود هنوز آن اشتیاق اولیه که از روز اول در چشمانش بود وجود داشت . خوش به حالت . چه راحت برای خودت زندگی می کنی . نگاههای اطرافیان بر مسیرت هیچ تاثیری نمی گذارد و آنی هستی که می خواهی /


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/۱۸