سوار مترو شده بود . متروی شلوغ شهری با اونهمه جمعیت که انگار همه چیز براشون عادت شده ... ضربه هایی که از چپ و راست به سمتش پرتاب میشه و آدمایی که توی روزمرگیهاشون غرق شدن و دهن یه مرد سیگاری که مستقیماٌ مقابل صورتشه و با هر نفسی که می کشه انگار خنجر به ریه هاش می زنن ...‌آدمایی که از اینور و اونور مترو آویزونن و بالاخره راه می افته .. بعد از اون ایراد فنی . ایستگاه آخر وقتی که همه در حال دوییدن به سمت ایستگاه بعدین با صدای جیغ اعتراض یه دختر به سمت عقب می دون و موبایلها و بلوتوث ها روشن میشه ... وای خدا از دست این ملت ...

و در این میان کودکی به غایت زشت آروم تو بغل مادرش خوابیده . خوش به حالش چون این چیزا برای اون اصلاٌ مهم نیست و به دنیای کودکانه خودش مشغوله ( ولی حیف که اونم چند سال بعد میشه یه آدم بزرگ دیگه ) ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:۳٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/٦/۱۱