سه تا گنجشک بودن ... اونور خیابون . یه مقدار نون ریخته بود رو زمین و اونا که سرمای پاییزی بدن ضعیفشون رو خسته کرده بود با اشتیاق تیکه های نون رو بر می داشتن و تو دهنشون جاساز می کردن . انگار مدتها بود که چیزی پیدا نکرده بودن . مسیر خونشون اینور خیابون بود به محض برداشتن دونه ها گنجشکا پر کشیدن به اینور خیابون ... خوشحال و فارغ از ماشینایی که توشون پراز  آدم بزرگای مشغول و کم حوصله ست ... ماشینی که از دور عزمش رو جزم کرده بود تا با سرعت خود رو به مقصد برسونه ... یکی نبود بهش بگه اینهمه عمرت رو دوییدی به جایی نرسیدی حالا این 1 ثانیه عجلت واسه چیه ... غرش ماشین و سرعتش اونقدر رعب انگیز بود که فرصت هیچ عکس العملی رو برای هیچ کسی باقی نمی ذاشت . دو تا از گنجشک ها از کنار چرخ ماشین رد شدن اما گنجشک ما با سر خورد به سپر ماشین ونقش زمین شد . آدم بزرگی که تو ماشین بود اصلاٌ متوجه این نشد . شاید داشت به این فکر می کرد که امروز چقدر می تونه پول در بیاره یا سر چه کسایی رو کلاه بذاره یا اینکه ... شاید اونم داشت برای خونوادش می دوید ...

میدونی ... چه نفراتی منتظر رسیدن اون گنجشک بودن و حالا امیدشون تبدیل به یاس شده ... فکر نکن اون گنجشکا نمی فهمن ... اونا دل گنده تر از خیلی از ما آدمان ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٧/۸/٢