ساعت 10 شب بود . بايد از كرج حركت مي كرديم . حركت كرديم

ساعت 5 صبح بود ، رسيده بوديم بيستون ، بايد مسير گذشت را صعود مي كرديم . مسير را صعود كرديم

ساعت 9 شب همان روز بود ، بايد مي خوابيديم تا فردا براي مسير يال سخت كم خوابي نداشته باشيم . خوابيديم

ساعت 4 صبح بود بايد بيدار مي شديم و به سمت مسير يال سخت مي رفتيم . بلند شديم

بايد مسير يال سخت را صعود مي كرديم . مسير يال سخت را صعود كرديم

شب همان روز بايد برمي گشتيم كرج تا به كار و دانشگاه مي رسيديم . برگشتيم

در اين ميان مي خواستم از بدترين خاطره بيستون تعريف كنم . پاي فرانتو ( سوئيسي ) در يكي از مسيرهاي ديواره شكسته بود و آنها ناچار شده بودند برگردند سوئيس چون پاي او مي بايست 40 روز در گچ مي ماند . اين بدترين خبري بود كه در طول اين برنامه از آقاي شيرزادي شنيدم . در اين ميان داخل قهوه خانه چشمم به پوستر ديواره اي بود كه سال قبل به آقاي شيرزادي هديه داده بوديم . رويش نوشته بودم : از دست نامردان عشق به بيستون ، شهر عشق ، پناه آورده ام

اما در ميان اين برنامه فشرده ديواره بيستون كه بدنهايمان در اثر 3 هفته برنامه سنگين تحليل رفته بود . مي خواستم در مورد بهترين لحظه برنامه صحبت كنم . به همراه هادي از مسير گذشت برگشتيم قهوه خانه شيرزادي . بچه ها هم از روي مسيرهاي فرهاد تراش برگشته بودند پائين . تا اينجاي برنامه هيچ مشكلي پيش نيامده بود و خيالم نسبت به سال قبل خيلي راحتتر بود چون بچه ها باتجربه تر شده بودند . همه داخل قهوه خانه رفتند . هوا تاريك شده بود و كسي بيرون نبود . نسيم نسبتاً سردي مي وزيد . قدم زنان به سمت فرهاد تراش رفتم در حاليكه شعر گل يخ توي دلم جوونه كرده ( كوروش يغمايي ) را مي خواندم . به پاي فرهاد تراش رسيدم . يادم آمد كه پارسال صداي تيشه هاي فرهاد را در خواب شنيده بودم . به ابهت و عظمت فرهاد تراش مي انديشيدم و در سكوت خود ساكت بودم . درست شده بودم مثله بچه ها

آدم بزرگ نبودن چقدر حس خوبي داره

 

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٢/۳٠