توی بندیخچال ...

زیر یه شبه مهتاب کامل ...

جایی که خاطرات زیادی چال شده ... خاطره با دوستانی که به دنبال زندگی خود رفته اند  . یه روز پر از خستگی و کلاسی که به خاطر مشکلی که برای مجتبی پیش اومده بود تنهایی برگزار کرده بودم ... مثه دیوونه ها به مهتاب نگاه می کردم . بچه های قدیمی ... دلم برای همتون تنگ شده ... هیچی خاطرات اون موقعها نمیشه ... هیچی !

اگه منو میخونید پیدام کنید ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٥/۱۸