عبدا... وطن خواه ( فلزبان ) کارگر صنایع فلزی و نگهبان آهن آلاتی است که در گوشه جاده قدیم تهران - کرج به حال خود رها شده است . او که به دلیل مشکل مادرزادی حتی قادر به راه رفتن نیست طبعی لطیف دارد ...

چند سال پیش شبی در منزل خود میزبان بیژن امیری بود و از او در مورد وضعیت کوه و کوهنوردی می پرسد ( مصادف با مرگ اوراز ) . امیری از مرگ اوراز برای او می گوید و این بزرگروح فی البداهه شعری در وصف اوراز می سراید ...

 

به یاد محمد اوراز

دماوند

دماوند دیشب سراسر باد بود

روفنده و پرسوز !

بامدادان ناشده ، هیبتی معلوم و گنگ

دماوند را سلام دادم

با شیارهای تنش ، با سیوله و یخارش ، خندید مرا ...

چشم در چشم ، از اوراز پرسیدمش ؟

 سایه روشن بود یا جنبید و گفت :

مرگ های بیشمار ما دیده ایم ،

از دسیسه ، از غرور ، از انتحار وز پی کسب افتخار !

وز دیر یا زود رسیدن ، وز هزاران بست و بند ، وز قمار !

من نمی دانم چه باید گفت ؟

فقط ...

طلوع خورشید را

ساکت شدیم ،

و زوزه باد ، حاکم

 

جدیداٌ به خاطر جسدی که در اطراف محل کارش پیدا شده ، دفتر اشعار این مرد توسط نیروی انتظامی برای بررسی موارد مشکوک !!‌به یغما برده شده . به امید شادی و شادکامی برای او ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٦/۱۱