رکاب می زد و هی رکاب می زد ...

انگار نفس توی سینش گیر کرده بود و نیاز داشت یکی محکم از پشت بزنه تو کمرش تا نفسش جا بره . هوایی آفتابی با سوز سرمایی که خبر از رسیدن پاییز می داد صورتش را سرخ می کرد . در بین خارهایی که از زمین و زمان روییده بودند در حال حرکت بود . خارهایی که انگار حریم شخصیشان را اشغال کرده باشی هر کدام با دشنه هایی که داشتن خطی بر روی پاهای تو می انداختن و خشم خود را نشان می دادن . اما تو برای اشغال نیامده ای . تو برای با آنها بودن آمده ای . آمده ای تا آنها را حس کنی . آمده ای تا صدای نجواهای پاییزیشان را بشنوی و توی جمعشون باشی .

صورتت رو میگیری بالا . آفتاب میخواد عمق چشمات رو نوازش کنه . به قله نگاه می کنی . چیزی نمونده . سنگهای قله با تعجب بهت نگاه می کنن . آخه این ساعت برای صعود به قله دیره . بالاخره می رسی اون بالا . جایی که دوستش داری . جایی که به اون نزدیکتری . به اطراف نگاهی میندازی . همه چیزی که در شهر نمیشه دید این بالا موجوده ... آرامش ، سکوت و غرور ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۸/٧/٤