گزارش هیمالیانوردان کرج

مهدی بهم زنگ زد . گفت امروز قراره مجمع تجلیل از هیمالیانوردان کرج برگزار بشه . از شرکت زدم بیرون . بعد از مدتها قرار بود برم تو یه مجمع که تو شهری که 27 سال از عمرمو توش گذرونده بودم برگزار بشه . حدود 3 سال بود که توی مجامع کوهنوردی کرج شرکت نکرده بودم . این آخرا که تمرینات و فعالیتهام بیشتر توی تهران بوده . به هر حال توی اتوبان پر ترافیک خودم رو به زادگاه رسوندم . به سمت کافه جهان و بعد هم تالاری که پشت کافه بود . تالار رشد . تالاری تقریباٌ دلگیر و نه چندان مناسب برای برگزاری مراسم اینچنینی . جلوی در تالار سه نفر از دوستان قدیمی را دیدم . امیدوارم که تمامی دوستانم همیشه موفق باشن . رفتم تو و تو یه ردیف نشستم . اوضاع مثه همیشه بود . تلاش بیش از حد کوهنوردان کرج و رئیس هیاتی که در حد و اندازه های این شهر نیست . نفراتی که صعودهایی انجام داده بودن اومدن و گزارششون رو دادن . خنده دارترین گزارش مربوط به خسرو جمشیدی بود . در این میان گروهها و نماینده آنها نیز مورد تقدیر قرار گرفتن . اوضاع با 3 سال قبل هیچ فرقی نکرده بود . کوهنوردان با استعدادی که تلاش می کردن بهترین باشن ولی با سد بتنی به نام رئیس هیات که سالهاست جا خشک کرده و اجازه هیچ تغییر مدیریتی را نمی دهد . نماینده بانوان که همانند سالها قبل از کمبود امکانات هیات و مشکلات بانوان می گوید و همچنین نفرات مشتاقی که چهره برخی از بزرگان و پیشکسوتان کوهنوردی کرج نیز در میان آنها مشاهده می شود . انگار در این زمانه سیل کسانی که در راس امور قرار دارند و نفرات آنها را نمی خواهند رو به افزایش است .

اما در این میان فردی مسن که هیچ توجهی به او نداشتم مقابل من  بلند شد و من را میخکوب کرد . مسئول امور مالی گروه دانشگاه آزاد کرج که گروهی بود که فعالیت کوهنوردی خود را در آن آغاز کردم  . یادم نمی ره که اون روزها وقتی توی اون بحران های روحی دوران نوجوانی قرار داشتم تنها پشتوانه ذهنی من همین مرد بود . او در آن روزگار با درک مناسب از شرایط و وضعیت من ، به من کمک کرد که با مشکلاتم کنار بیایم و روی پای خودم بایستم . من با کمک این مرد بزرگ شدم ... اما حالا در این شب و در این همایش که به طور شانسی در آن شرکت کردم توانستم او را ملاقات کنم . با چهره ای خندان و با آرامش مثل همیشه با محبت شروع به حرف زدن کرد و من هم آرام به حرفهایش گوش دادم . صحبتهای او یاد خاطرات آن زمان را برای من لحظه به لحظه و مثل یک فیلم واقعی تداعی می کرد . به او گفتم که همه بچه های آن زمان را از ته دل دوست دارم و بهترین خاطرات کوهنوردی من در آن گروه شکل گرفته است و چه حیف که آن گروه به خاطر جوانی بیش از حد ما از بین رفت و همه ما به نوعی در این واقعه مقصر بودیم .... خدایا شکر به خاطر ملاقات دوباره این مرد بزرگ

در ادامه برنامه ، کلیپی از علی به نمایش گذاشته شد . با دیدن چهره علی و یاد  آرزوهایی که در سر او بود و به آنها نرسید اشک لامذهب بی اختیار جاری شد ...

علی جان . امیدوارم همیشه در آرامش باشی ...

خوابیدی بدون لالایی و قصه  ...

بگیر آسوده بخواب بی رنج و غصه ...

دیگه کابوس زمستون نمی بینی ...

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه ...

جای سیلیهای باد روش نمی مونه ...

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی ...

یا با تردید که بری یا که بمونی ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۸/۸/٢۱