الان دارم با تاولها و درد پام کنار ميام . برنامه ای پر از تجربه های خوب که بعداٌ کمی در موردش می نويسم ... بگذريم .

ميدوني

راستش ساده ترين مساله توي زندگي انسانها يكرو بودن ، ساده بودن و دروغ نگفتنه . دلايل مختلف و متعدد باعث شده كه تعارفات بيجا در بين مردم بوجود بياد . در بحثي كه با يكي از دوستانم مي كردم به من مي گفت ما مردم به حرفهايي كه مي زنيم هيچ اعتقادي نداريم . مثلاً يكسري ضرب المثل در فرهنگ ما بوده است كه امروزه به نظر من به حالت مسخره اي درآمده است . به قول همون دوستم مثلاً يكي چشم ديدن شما را ندارد بعد بهتون مي گويد بفرماييد خانه ، قدمتان روي تخم چشمهام . يا اينكه بچه هاي خود را غلام و نوكر فرد ديگر معرفي مي كند يا مي گويد خانه مال خودتان است . اين حرفها همش تعارف است و به نظر من تعارف كردن در فرهنگ ما يك عادت بسيار بد شده است . اگر شما زياد در زندگيتان با ديگران تعارف كنيد كم كم همه چيز رنگ دروغ را به خود مي گيرد و هدفهايتان دروغين مي شود . من خودم اگر واقعاً دوست داشته باشم شب را براي شام خانه دوستم مي مانم همانطور كه بارها اين كار را كرده ام !! و بارها كه دوستانم ديروقت زنگ زده اند و خواسته اند كه خانه ما بيايند اگر خسته بودم كار را به وقت ديگري محول كرده ام و از او خواسته ام در موقعيت ديگري همديگر را ببينيم . ولي همين مساله كه جنبه تعارف را پيدا مي كند مي بينيد صاحبخانه نيم ساعت از دوستش خواهش و تمنا مي كند كه شب را بمان و وقتي او قبول مي كند كلي زير لب او را فحش مي دهد كه عجب آدم بي جنبه اي است جنبه يك تعارف را نداشت . واقعاً آدم تاسف مي خورد كه چقدر از وقت و سرمايه ما به خاطر تعارفات بين طرفين تلف مي شود . همه ما در حال گول ماليدن به سر هم هستيم . يادم مي ياد جو و فرانتو كه توي كرج بودند بهشون پيشنهاد كرديم كه شب رو بياند خونه ما ، كمي با هم مشورت كردند و بعد قبول كردند ، بهشون پيشنهاد كرديم كه يك دوشي بگيرند تا خستگي اين چند وقته از تنشان در بيايد قبول كردند ، بهشون پيشنهاد كرديم كه از ته ديگ دست پخت مادر كيوان بخورند خيلي راحت قبول كردند ولي وقتي بهشون گفتيم كه شب را هم پيش ما بمانند كمي با هم مشورت كردند و فرانتو با اون ته لهجه ايتالياييش كه دلم براش تنگ شده گفت نه . خيلي راحت نه . ما هم چون مي دونستيم اهل تعارف نيستند هيچي نگفتيم . آنها چند شب ديگر هم پيش ما بودند و ما سر اين مساله خيلي راحت بوديم . چون تكليفمان مشخص بود .

حالا وقتي تو دماوند اونو توي اون شب مهتابي ديدم كه با اون نگاه دورو و دروغگو و چشمان مزخرفش و لبخند زوركيش سلام گرمي !! به من كرد ترجيح دادم به مهتابي كه تمام رخش را مي ديدم و چيزيش از نگاهم پنهان نبود نگاه كنم .

در فرهنگ قديمي ايران مزخرف را آراسته معني كرده اند !!!


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۳/۱٥