سوز سردی همه جا را فراگرفته بودند . ابرها مانند پر مرغ شاخه شاخه شده بودن و هر کدوم به سمتی می رفتن . آسمون آبی آبی آبی بود ... آبی تر از همیشه و درختانی که در کش و قوس با باد می رقصیدن . تکیه داده بود به سنگ ... سنگ هم تکیه داده بود به اون و از بالا بچه هایی که مشغول صعود بودن رو با هم تماشا می کردن ... سنگ می گفت که عمریه که ناظر اونجاس و چه رازهایی که در دل داره . کمی سردش شده بود و باد هرزچندگاهی صحبتش با سنگ رو قطع می کرد و به سرفه مینداختش ... انگار که به این خلوت حسادت می کرد . هر دو به سنگی که روبروشون بود خیره شدن ... سنگی که خاطرات زیادی با خودش داره . هنوز مثه قدیما استوار و محکم بود و با چشمانی باز به اطراف می نگریست . باد باز هم شلاق می زد و سردش شده بود . تکیه داد به سنگ و سنگ کمی گرمش کرد . با همدیگه شروع کردن به خوندن آوازهای قدیمیشون و به شهر می نگریستن . درختها این بار با آواز آن دو می رقصیدن ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٢/۱