این روزها خیلی افتضاح میگذره . درس و کار و حالا هم امتحانا شده باعث دردسر . از زندگی از صبح تا شب جز جزوات و تمرینهای گردن کلفت چیزی برامون نمونده !

الانم که دارم اینا رو می نویسم شب قبلش نخوابیدم و حسابی کسل هستم نه برای اینکه شب قبل رو درس می خوندم ! نه بابا بی خواب شده بودم .

یادمه یه بار با یکی از دوستام داشتیم میرفتیم جایی و هر دومون احساس خستگی مرگباری می کردیم . برای اینکه تصادف نکنیم یه جای مطمئن کنار اتوبان گیر آوردیم و زدیم بغل تا یه چرت بخوابیم . نفهمیدم چی شد ولی با صدای ضربه خوردن به شیشه از خواب پریدم . بله ! برادرای نیروی انتظامی بودن که تو خواب گیرمون آورده بودن . این رفیق ماهم وقتی می خوابید و بیدار می شد گیج می زد . انگار تازه متولد شده باشه و چرت و پرت میگفت  . میگفت من چرا اینجام ؟ شما اینجا چیکار می کنید و ... خلاصه افسره فکر کرد ما مستیم . کلی دهانمون رو ها کردیم و اون بو کرد . بوی غذای سرشب رو میداد . بعد گشتنمون . توی ماشین رفیقمون پر بود از وسایل ورزشی و توپ فوتبال و ... به هر حال بعد از نیم ساعت گشتن فهمیدن که ما مثبتیم و خلافی نکرده ایم و ولمون کردن ... حالا ربطش رو پیدا کنید به وضعیت الان من ...

خیلی ربط داره . باور کنین !


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/۳/٢٢