از سر صبح حالش زیاد خوب نبود . داشت در مورد خرید یک دریل شارژی صحبت می کرد . صعودم تمام شده بود و به سایه زیر کلاهک چکاد پناه برده بودم . اسماعیل هم اونجا بود . خیلی خسته . بهش گفتم اگه حالت اینقدر خرابه بهتره برگردی پایین ارزش نداره و اون بی تفاوت به شیشه نوشابه ای که با دو دست بهش تکیه داده بود نگاه میکرد . مجید ماساژش داد و بلند شدند تا کمی راه بروند . منم وسایلم رو جمع کردم تا برم برای صعود مسیر رکاب خور . ناگهان صدای فریاد محمود میرنوری بلند شد که محمد فراهانی را صدا می کرد . به سمت محل فریاد دویدیم . از دور مشخص بود که دارن احیای قلبی برای کسی اجرا می کنند . وقتی رسیدم جلو اسماعیل  رو دیدم . هر کی هر کاری از دستش بر می اومد انجام داد ولی ظاهراً چند دقیقه ای بود که تموم کرده بود . احتمالاً به دلیل ایست قلبی و حالا مجید هست که باید به یاد خاطرات صعودهای خود با اسماعیل غم بخوره و کسی نیست که جوابگوی دختر کوچکش باشه که چندین بار زنگ زده و سراغ پدرش رو گرفته ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸٩/٤/٢٤