از ماست که بر ماست ...

چند روز پیش داشتم توی خیابون می رفتم یکی از بچه هایی که سالن سنگنوردی میومد رو توی خیابون دیدم که لباس سیاه پوشیده است و در میان یک جمعیت ایستاده است . پسر خوب و خوش اخلاقی بود و کارش هم در سالن خیلی خوب بود . تقریباٌ داشت خوب پیشرفت می کرد که باز هم عدم درایت مسئولین هیات به سراغش آمد تا او هم مانند صدها جوان دیگر از این رشته زده شود . رفتم جلو تا یه حال و احوالی ازش بگیرم . وقتی رسیدم جلوش خیلی تعجب کردم !! لباس کاملاٌ مشکی آستین کوتاه پوشیده بود . توی هر انگشتش هم یه انگشتر عقیق خیلی بزرگ کرده بود . یک تسبیح توی دستش می چرخوند که هرکدام از دانه هاش اندازه یک سیب بودند . و در نهایت یک تسبیح هم دور گردن خود انداخته بود . خیلی تعجب کرده بودم .ازش پرسیدم چی شده علی ؟! کسی فوت کرده ؟ گفت نه ! می گند فلان مداح می خواد بیاد اینجا برای مداحی . می گن کارش خیلی درسته . همونی که تکه کلامش ... هستش . گفتم این بند و بساط رو از کجا آوردی ؟ گفت اینا رو با هزار بدبختی از اینور و اونور قرض کردم !! ازش پرسیدم خوب حالا مداحی به چه مراسمی هست ؟! گفت نمی دونم !!! دو تا شاخی که در آورده بودم 2 متر بزرگتر شد . باهاش خداحافظی کردم . داشتم توی خیابون می رفتم و با خودم فکر می کردم . به بدبختی این مردم و خودم که جزئی از آنها بودم فکر می کردم . دیگر کاملاٌ به این حرف رسیده بودم .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٤