مادر طبیعت بسیار شگفت انگیز و زیباست .

 

برنامه شناسایی جنگلهای مور بود . محمد ، وحید ، محمد ، مسعود و من روز دومی بود که در جنگل گم شده بودیم . از یک قسمت با شیب بسیار زیاد پایین آمدیم . بعضی جاها مجبور شدیم کارگاه بزنیم و با طناب فرود بیاییم . بعضی جاها هم با استفاده از شاخه های درختان فرود می آمدیم . کف پایمان سبز سبز بود . رسیدیم بالای یک رودخانه . نمی تونستیم پایین پایمان را ببینیم ولی آبشار 40 متری پر آبی را که در چندین مرحله درون حوضچه ای می ریخت به ما فهماند که مشکلات شروع شده است . به یک قسمت دیواره ای رسیده بودیم و نمی توانستیم به بستر رودخانه برسیم . بالاخره بعد از کلنجار رفتن با مسیرهای مختلف مسیر مناسبی پیدا کردیم و خود را به کف رساندیم . داخل تنگه ای بودیم که فشار آب در آن خیلی زیاد بود . حوضچه هایی فوق العاده زیبا که پولدارترین انسانهای روی کره زمین هم نمی توانستند برای خود چنین چیزی به این قشنگی ایجاد کنند و صدای نیایش آب و نسیمی که پر بود از شبنم و رطوبت . مسیر رودخانه را به سمت پائین ادامه دادیم . در دو طرف رودخانه دیواره ای 20 متری بود که فرار از بستر رودخانه را مشکل می ساخت . کنار رودخانه هم جای مناسبی برای چادر زدن نبود و امکان آمدن سیل خیلی زیاد بود . مسیر را ادامه دادیم . پس از 10 دقیقه امید ما تبدیل به ناامیدی شد . آبشازی به ارتفاع 50 متر زیر پاهای ما سر در آورد . با احتیاط نزدیک شده و پایین آن را نگاه کردم . عبور غیر ممکن بود مگر با شیرجه ای به سوی جهان دیگر . راه برگشت هم نداشتیم . ناچار شدیم دنبال مسیری در دو طرف رودخانه بگردیم تا از این همه آب و زیبایی خلاص شویم !! بالاخره مسیری را پیدا کرده و از آن بالا رفتیم . شیب مسیر خیلی زیاد بود و یک لغزش باعث می شد به کف تنگه سقوط کنی . هر کدام از درختها شده بودند یک گیره هزاری . دستمان را به درخت اول می گرفتیم و خود را بالا می کشیدیم و همینطور تا آخر . 100 متر بالاتر ،  از محوطه خطر و زیبایی دور شده بودیم .  تعداد درختان و انبوهی آنها نیز به اندازه اون پایین نبود . خیلی خسته بودیم . دوست داشتیم سر جای خود بشینیم و تا صبح استراحت کنیم . ولی باید به فکر شب می بودیم . شروع به جمع آوری هیزم کردیم چون میدانستیم شب جنگل بدون آتش خطرناک است . هوا دیگر نیمه تاریک بود و جنگل حالت زیبایی به خود گرفته بود . مشغول جمع کردن هیزم بودم  . ناگهان صدای کمک ..... کمک از داخل تنگه شنیدم !! پیش خودم گفتم ببین چقدر خسته شدی که چنین توهمی بهت دست داده ! به کارم ادامه دادم . دوباره صدای کمک ...... شنیدم !! وحید از همه به من نزدیکتر بود . نگاهی به او کردم . دیدم او هم با تعجب داره به من نگاه میکنه ! گفتم بچه ها شما هم این صدا رو می شنوید ؟! همه ناباورانه تایید می کردند . گوشهای خود را تیز تر کردیم . آره !! صدا چند وقت یکبار تکرار می شد و می گفت : کمک !!! پیش خودمان گفتیم چقدر عجیب است که یک گروه دقیقاٌ به موازات ما برای شناسایی این دره دورافتاده آمده اند . حدس زدیم احتمالاٌ آنها هم به ناچار وارد تنگه شده و به آبشار برخورد کرده اند و به علت تاریکی هوا راه دررو را پیدا نکرده اند . شاید یکی از آنها هم آسیبی دیده باشد . بلافاصله جو منو گرفت . صندلی سنگنوردی رو پوشیدم و هدلمپ رو گذاشتم رو پیشونی . وحید هم طناب رو برداشت و تصمیم داشتیم به سمت پایین حرکت کنیم . 20 متری که پائین آمدیم احساس کردم که ضعف شدیدی دارم . در قدمهای وحید هم تردید زیادی دیده می شد . همانجا واستادیم . چند بار صدا کردیم . جوابی نیامد . با وحید مشورت کردیم . به این نتیجه رسیدیم که الان پایین رفتن از این مسیر برای خود ما هم خیلی خطرناک می باشد . بهتر است امشب را استراحت کرده و فردا در روشنایی هوا و با دید مناسب برای کمک برویم . صدای رودخانه هم بسیار شدید بود . به هر حال برگشتیم پیش بقیه بچه ها . شب دور آتش نشسته بودیم . همه نگران افرادی بودیم که اون پایین بودند . پیش خودم می گفتم خدای من اونا الان چی دارند می کشند ؟! در همین فکر بودم که باز هم صدای کمک آمد . ولی اینبار صاحب صدا کمی نزدیکتر به نظر می آمد . چشمای همه از تعجب گرد شده بود . صدا دوباره تکرار شد . باز هم نزدیکتر !! اولین کسی که من خودم شاخ در آوردنش رو دیدم مسعود بود . بعد از اون شاخهای بقیه در آمد ...

صدا متعلق به آقای جغذ بود !! باورمان نمی شد . صدای جغد وقتی در کنار رودخانه بود و با صدای آب ترکیب می شد دقیقاٌ شبیه به کمک خواستن یک انسان بود . و این آقا جغده که نمی دانم برای چی از لب رودخونه کمک می خواست نزدیک بود جان خود ما رو هم به خطر بندازه !!

آقا جغده !! دلم برای صدای کمک خواستنت تنگ شده ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/٩