رسیده بود به یک لایه برفی که سرمای هوا اونو به حالت کز کرده در آورده بود . لایه های برف خودشونو مچاله کرده بودن و همدیگه رو در برابر نور ضعیف آفتاب محافظت می کردن . برفها مثه یک لبه چاقو روی لبه شکاف قد کشیده بودن . انگار نگهبانایی بودن برای محافظت از شکاف . باید دستش رو به جای شکاف می نداخت رو لبه لشکر برف . اول کمی تستشون کرد . اتحادشون محکم بود و سفت همدیگه رو بغل کرده بودن . بهشون چشمکی زد و کل صف برف چشمکی زدن . آره بهش اجازه دادن که ازشون کمک بگیره . دست رو می نداخت پشت لایه برف و همینطور تکه تکه خودشو بالا می کشید . فشار زیادی به برف کوچولوها اومده بود . بعضی از برفای جوون برای کمک به صعود در برخورد با گرمای دست آب می شدن و چند متر پایین تر با سوز هوا می آمیختند و یه عدسی یخی رو تشکیل می دادن . اما دیگه گرمای دست از دست رفته بود و با دمای بدن برف کوچولوها یکی شده بود . یه میانی نصب کرد . شکاف اینقدر قشنگ بود که برای نصب میانی نیازی به نگاه کردن نبود . دوباره دست در دست برف کوچولوها خودش رو کشوند بالا . رسیده بود انتهای شکاف . انگشتان دست به سختی حرکت می کردن و انگار می خواستن بی حرکت باشن تا بمیرن . انگشت کوچکه رو تکون داد . همیشه تو سرمای شدید از این کوچکترین عضو می خواست تا سلامتی خودش رو بهش نشون بده و اون هم با خم کردن سر نشون داد که هنوز در خدمته . خیلی احساس خوبیه که می بینی اندامت هنوز به حرفت گوش میدن . وقتی این کوچولو هنوز کار می کنه یعنی همه ردیفن و فقط کمی خسته شدن . دستکشو دستش کرد تا سوز باد انگشت کوچکه رو نلرزونه . ادامه شکاف رو گرفت و خودش رو رسوند به انتهای مسیر ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٢۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/٦/٢٧