کلاس رو تموم کرده بود . شاگرداش خداحافظی کردن و یکی یکی توی کوچه های ماسوله از دیدش محو می شدن  . توی ماشین نشسته بودن. همه داشتن صحبت می کردن و اون فقط به درختایی نگاه می کرد که تند تند می دویدن و از کنارش دور می شدن . ماشین ساکن بود و همه چیز در طبیعت می دوید . نفر کناریش داشت توضیح می داد که چرا نهنگ ها خودکشی می کنند . میگفت اونا چون تعدادشون زیاد میشه خودشونو می کشن تا به تعادل برسن . میگفت گنجشکا هم همینطورین وقتی تعدادشون زیاد میشه خودشونو به ماشین می زنن و خودکشی می کنن ... پیش خودش فکر کرد پس چرا هنوز اون گنجشکی رو که با هزار امید داشت پرواز می کرد به سمت خونش و با غرش ماشین غول پیکر زد بهش هنوز از یادش نرفته ... هنوز هم عذاب وجدان داره که چرا اون کوچولوی ناز که شاید امیدش تو اون زمان از راننده ماشین بیشتر بود داشت میرفت که هزاران کار ناتمام رو تمام کنه ... داشت میرفت که زندگی کنه ولی تو با اون غرش بیهوده همه امید را در لحظه ای ازش گرفتی واز توی آینه بغل جسد بی جانش رو که به حاشیه جاده پرت شد نظاره کردی و شرمنده بودی ... ولی بعضی اوقات جایی برای شرمندگی باقی نمی مونه ... گنجشکک کوچک ...هنوز هم برای تو که در اون روز سرد پاییزی در مسیر غار سراب امیدت را به ناامیدی تبدیل کردم ناراحتم وهنوزم پیش بچه های تو که منتظرت بودن شرمنده ... منو به خاطر اون روز که آدم بزرگی کردم ببخش .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/٦