و تو ... دستهات رو از لای حصار آهنی میدی بیرون ... نوک انگشتات رو لمس می کنم . سردن ولی با هزاران امید گرمای بین وجودمون رو باهم تقسیم می کنیم . تو نگاهت هزاران حرفه ... حرف روزهای سختی . حرف تحملی که کردی و سختی که کشیدی تا آفتاب رو ببینی  .چشماتو نگاه می کنم . امید توشون موج می زنه . مدت زیادی صبر کردم تا بتونم ببینمشون و الان ... تو خوشحالی ... چون چشمانت به سمت آفتاب باز شده . امیدوارم به اوج برسی گیاه کوچولو و امیدوارم باد سرد و سوز آن مانع رسیدن تو به آفتاب نشه.

عکس از این وبلاگ


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٠/٢٠