شب شده . باز هم از اون شبا ...

بعد از یک روز صعود پرتلاش بیواک کردیم روی دیواره . همه خوابن . یه نگاهی به ساعت مچی میندازه . میگه ساعت 2 صبحه و نگاهش رو از روی ساعتش می چرخونه به سمت دشت . پناهگاه رو می بینه ولی هیچ نوری توی اون هم روشن نیست و سرش رو میاره بالاتر . در دوردستها شعله ای بر فراز یک برج آهنی می درخشه و بارقه هاش خودشون رو به هوا پرتاب می کنن و می خوان برسن به ستاره ها ... ولی زور ندارن و فقط چند متری می تونن پرواز کنن و بعد سرمای هوا جانشون رو میگیره و خفشون میکنه . آتش رو به خاطر همین دوست دارم چون با اینکه میدونه بالاخره فنا میشه اما جهشش رو به سمت آسمون داره . نگاهش رو میچرخونه به سمت اونجایی که آتش آرزوشه . به سمت آسمون . از ماه خبری نیست ولی ستاره ها بهش چشمک می زنن . کاش آتش بود و تلاشی می کرد برای رسیدن بهشون ... ای کاش . سرمای هوا از لای کیسه خواب خودشو بهش می رسونه و لرزی تو وجودش می ندازه . کمی خودشو جمع و جورتر میکنه و کیسه خوابو محکمتر میکشه دور خودش . انگار سرما بزرگترین رفیقی بوده که همیشه در تنهایی اونو به خودش آورده و رشته افکارش رو گسیخته . بچه ها ظاهراً خوابند و کسی تکون نمی خوره . گردنش رو میاره بالاتر تا غول سنگی که بهش تکیه داده را برعکس ببینه . سایه مهیبی داره ولی خودشم میدونه که نمی تونه قلب کوچیکش رو پشت این هیکل مهیبش مخفی کنه . آره اون با وجود اون همه  خشونت ظاهری و اونهمه زخمی که روی دست و بالم انداخته ولی دلش خیلی کوچیکه . دوباره نگاه برمیگرده سمت پناهگاه . بازهم چراغی روشن نیست . نگاهی به ساعتش می ندازه . ساعت 3 صبح شده . دیگه باید رفت تو کیسه و زیپ رو تا ته کشید بالا . سرمای صبح طاقتش رو کم کرده . باید استراحت کنه تا فردا هم جون صعود جانانه ای رو داشته باشه .

 

گزارش اردوی لجور ...

به زودی در وبلاگ ترانگو


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩٠/۱٢/۸