جمعه غروب بود ... داشتیم از پل خواب برمی گشتیم . یه اس ام اس اومد . شمارش نامشخص بود . مضمونش این بود که ماناسلو زیر پای .... لرزید . یه نگاهی به صفحه موبایل انداختم . داشتم فکر می کردم که چرا این تفکر اشتباه باید وجود داشته باشه . اون قله اگر تکانی به خودش بده هیچ جنبنده ای سالم نمی مونه چرا ما فکر می کنیم قله ها را فتح کرده ایم . قله ها زمانی کوتاه به ما اجازه می دهند بر فرازشان بایستیم آنهم با احترام به خدایی که آنها را آفریده . دو روز بود که دلشوره داشتم . همش دعا می کردم که بچه هایی که روی ماکالو و ماناسلو و بقیه قلل تلاش می کنند از ادامه صعود منصرف بشن . دیدن خبر صعود ماناسلو برام خوش حال کننده بود ولی نمی دونم چرا هنوز قانع نمی شدم . نگران برگشتشون بودم .

رفتم فدراسیون . صابری داره قضیه رو می پیچونه . چیزی نمی گه . یه چیزایی از صبح شنیدم ولی باورم نمیشه . ولی مثه اینکه باید کم کم باور کرد . شماره رضا رو می گیرم . از صبح ریجکت بود حالا بر میداره میگم قضیه جعفر واقعیت داره و فقط یه کلام کوتاه هست تا تمام بدنم یخ کنه ... حسین رضایی اعصابش به هم ریخته س . میگه اینم ورزشه شما دارید 10 ساله دارم بهترین دوستایی که اینجا پیدا کردم رو از دست می دم . جعفر هر وقت میومد تو فدراسیون دوستانه منو ماساژ می داد . فکر می کنم می بینم حرفش درسته . این چه رشته ایه که توش دوستامون رو از دست میدیم ...

ولی زاده آروم نشسته یه گوشه ای و از خوبیهای جعفر میگه ... متنی که حسین رضایی آماده کرده تا چند دقیقه دیگه می ره روی سایت و دیگه همه آدمایی که با شک و تردید بهم زنگ می زنن خبر واقعی رو می خونن. همه چیز تموم شد .

سال 87 بود . یه جوون سیه چرده قد بلند با انرژی و انگیزه بالا اومد جلو و با احترام شروع کرد به پرسیدن چند تا سوال فنی در مورد صعودهای زمستونه . اون کسی نبود جز جعفر . جعفر جعفر جعفر ...

یادمه اولین برنامه ای که خواست با ما بیاد کمجل بود . شب تا صبح مخ منو تیریت کرد ولی داستان زندگیش رو فهمیدم . یه آدم صاف و ساده و بی ریا که دوستانه و با محبت به تو نزدیک می شد . در طی این سالها جعفر رو به اندازه کافی شناختم . اگه قرار بود در آینده دوچرخه بخره و رکاب بزنه از همین امروز به همه می گفت دوچرخه خریدم !!بهش می گفتم چرا قبل از اینکه کاری بکنی اعلامش می کنی ؟‌گفت آخه اینطوری انگیزم بیشتر میشه . یادم نمی ره زمستون 88 که باهم گوشه یکی از انبارهای شرکت کمپوس و بارفیکس نصب کرده بودیم و تا سرحد جان تمرین می کردیم . تکنیک نداشت ولی فوق العاده بدن قوی و استقامتی داشت . به جرات می تونم بگم از نظر بدنی جزو قویترین کوهنوردانی بود که من دیده بودم . هوازی فوق العاده ای هم داشت .

همیشه وقتی به من می رسید میگفت یه نکته بگو حمید آقا . منم میگفتم نکته ای برات ندارم . تو خودت کارت درسته . به رضا زارعی خیلی علاقه داشت و همیشه از او خوب می گفت . کلاَ‌ آدمی بود که با کسی مشکلی نداشت و همه دوستش داشتن . نه اینکه الان جعفر فوت کرده و من بخوام مرده پرستی کنم نه ولی واقعاَ دوست داشتنی بود و مهربون . بزرگترین ایرادی که از نظر من داشت این بود که خیلی زود داشت تو کوهنوردی خودشو نشون می داد . جعفر 4 سال بود که کوهنوردی رو شروع کرده بود ولی قصد داشت که همه فعالیتهای این حوزه را انجام بده . بارها از من می پرسید حرفی براش دارم و من می گفتم فقط آرومتر حرکت کن . نمی خواد اینقدر سریع رشد کنی . کوه شوخی بردار نیست . داوطلبانه در تمامی فعالیتهای امداد شرکت می کرد . کاملاَ مخلصانه همراه دیگران بود . این آخرا توی جلسه ای که توی شرکت با معاونت داشتیم از دست من ناراحت شد . احساس کردم خیلی بزرگ نمایی می کنه تو کاراش و خواستم که اعتدال رو پیش بگیره . اون جوون سیاه دوست داشتنی که وقتی شروع می کرد به حرف زدن مختو تیریت می کرد و تا نمی گفتی بی خیال شو ول کن نبود دیگه نیست ... دلم برای اون درد و دلهای طولانی مدتت تنگ شده پسر .

وقتی خبر هوای خراب قلل می اومد امیدوار بودم که از ادامه صعود منصرف بشن . امیدوار بودم که بی خیال بشن . میدونستم جعفر به این راحتیها ول کن هدفش نبود و این خیلی نگرانم می کرد . می گفت بعد از این صعود می خواد ازدواج کنه ... لعنتی !

حالا دیگه همه چی تموم شده ولی ایران یه سرمایه بزرگ رو از دست داد . جعفر پتانسیل و انرژی داشت که من در کسی ندیده بودم . اصرار برای صعود - از دست دادن زمان - اشتباه در برگشت و تمام ...

به همین راحتی . این قضیه برای هممون گرون تموم شد .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳٩۱/٢/٢٤