چند روزه بد جوری دلم برای يکی از دوستانم تنگ شده . يه زمانی از ۲۴ ساعت ۲۵ ساعتشو با هم بوديم . برای هم صحبت می کرديم . با هم تمرين سنگ می کرديم . چه روزهايی که در گرمای تابستان دوتايی برای سنگ نوردی می رفتيم پل خواب و تا دير وقت کار می کرديم . اسم اين رفيقم بابک است . بابی خيلی بچه با جنبه ای است و مسلماٌ يکی از بهترين دوستان زندگی من . الان چند وقته که بابک قصد ازدواج داره و در تدارک عروسی و اينجور حرفاست . ديگه اون ديدنهای هر روز وجود نداره و فقط در جلسات گروه همديگر رو می بينيم . با اينحال هر وقت به هم می رسيم همديگر رو بغل می کنيم و چشمامون رو برای لحظه ای می بنديم . خاطرات خوشمان را با همديگر هرگز فراموش نخواهيم کرد . و به اميد روزی که دردسرهای زندگی بابک کمتر شود و بتوانم او را نه مثه سابق ولی بيشتر از الان ببينم. به خاطر همين دلتنگی ياد تالار تنهاييهام افتادم . اين تالار يکی از تالارهای غار قلعه کرد هستش . ( گزارش غار قلعه کرد را می توانيد در آرشيو ببينيد ) . اين تالار مخصوص مواقع دلتنگی و تنهاييه منه .

آب کف تالار تنهايی من که مثل آينه زلال است و باعث انعکاس شده است

اينهم اتاقهای تنهايی منه .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٤/۳٠