اولین باری که اومده بود به جلسه گروه هیچ وقت فکر نمی کردم این پسر آروم و ساده تبدیل بشه به یکی از بهترین دوستام . آروم رفت یه گوشه نشست . امیر از همون شب تو دلم نشست و روابطمون روز به روز بهتر و صمیمیتر شد . اونقدر صمیمی که از جیک و پیک هم خبر داشتیم و در مورد همه موضوعات با هم صحبت میکردیم و درد و دل ...

وقتی امیر و شهین با هم ازدواج کردند خیلی خوشحالتر شدم . شهین مهربون و آروم بهترین گزینه برای امیر بود . ما سالهای زیادی کنار هم برنامه رفتیم . جنگلهای مختلف ، دره های مختلف ، کوه ، دوچرخه و ... و امیرو شهین بهترین دوستهای خانوادگی من و سارا بودند . حالا از اون روزها خیلی گذشته ولی احساس بین من و امیر تغییری نکرده . اون دو تا جزو سالمترین و مهربون ترین آدمایی بودن که من تو زندگیم پیدا کرده بودم و حالا ...

اونا رفتن ... هر دوشون . به دنبال یه زندگی آروم تو کشوری که مسائلش قابل پیش بینی باشه و بتونن چیزی رو بسازن که بشه روش حساب کرد . موقع خداحافظی وقتی همدیگه رو بغل کردیم بغض تو گلوی جفتمون گیر کرده بود و وقتی تو آینه ماشین امیر رو میدیدم که میخکوب جاده واستاده بود و منو نگاه می کرد سعی می کردم زودتر دور شم در حالی که چشمها دیگر خیس بود و فقط می موند تنفر از تموم چیزایی که آدما رو از این کشور فراری میده و تمام کسایی که باعث و بانی این دور شدنها هستند . آنهایی که باورهای دروغیشان مدتهاست در اشک چشم مردمان سرگردان غرق شده . آنهایی که ظلم را می بینن و سکوت اختیار کرده اند از بزرگ تا کوچیکشان ...

امیر عزیز ... برنامه هایی که با هم رفتیم و لحظاتی که کنار هم سپری کردیم جزو بهترین خاطرات زندگی من ثبت شد و تا همیشه با من خواهد ماند . 

 

عکس : جنگل مازیچال . پاییز 1391 ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩۱/۱٢/٢۸