پیرزن با حوصله و صبر فراوان داشت خیابون رو جارو می کرد . با دقت تک تک آشغالها رو از روی جاده برمیداشت . انگار وظیفه شناس ترین آدم روی کره زمین بود . با دقت و با حوصله اینکار رو می کرد و به سربازهایی که اونجا بودن دائماَ غر می زد . به همشون گیر می داد و سرشون فریاد می زد اما معلوم بود دلش خیلی گندس . بهش حالی کردم که می خوام ازت یه عکس بگیرم . رفت توی  اتاقی که با حلبی ساخته بود . دنبالش رفتم . از توی یه صندوق قدیمی شروع کرد به گشتن دنبال یه چیز  . ظاهراَ ارزشمندترین چیز دنیا براش بود . لباسهای توی صندوق رو با دقت جابه جا می کرد مبادا خراب شن . بعد یک کاور نظامی اتوکشیده رو از زیر لباسها کشید بیرون و شروع کرد به صحبت کردن در مورد کاور . احتمالاَ داشت در مورد اینکه از کجا اون رو بدست آورده و اینکه از اول در ارتش بوده و چه خدماتی کرده صحبت می کرد . صحبتهاش با صلابت اما گرم بود و کلبه فقیرانه اش سرد . یک سرباز بود که عمر خود را صرف خدمت به ارتش کرده بود . از توی جیب لباس یه مدال در آورد و بهم نشون داد . روش روسی نوشته بود نتونستم بخونم ولی پیرزن با صلابت فریاد می زد که من یک سرباز قهرمانم ...

با هم اومدیم بیرون و ازش یه عکس گرفتم . یه عکس با گلهایی که خودش به بار نشانده بود . دستم را گرفت و جمله ای گفت . چشماش شور و شعف یک کودک 4 ساله را داشت که از من می خواست عکس را برایش چاپ کنم .

اوج دوستیش رو می خواست نشون بده و رفت سراغ یه جعبه . پر از پاکت سیگار بود . دوست داشت بازم برام تعریف کنه و منم دوست داشتم که بشینم اونجا و حرفایی که نمی فهمم ولی حس می کنم رو گوش کنم ولی حیف که دنیای آدم بزرگا پر از عجله س...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳٩٢/٧/٦