خسته خسته ... از دست همه چی ... از دست همه ...

تنها چیزی که احتیاج داشتم صعود بود . از دست نامردیها ، دروغها و دوروییها خسته بودم . به تنها چیزی که فکر می کردم رهایی بود و آن نیز با صعود برای من تداعی می شد . آخرای پاییز 2 سال پیش بود . هوا خیلی سرد بود ولی از سرما چیزی حس نمی کردم . اصلاٌ متوجه اطرافم نبودم . سوار ماشینهای گچسر شدم . مینی بوس تقریباٌ خلوت بود و همه اینها به خاطر هوای سرد و برفی جاده چالوس بود . حتی این جاده را هم که همیشه از دیدنش لذت می بردم نمی توانست توجه من را جلب کند . سد هم هر چقدر خواست با زیبایی خود توجه من را جلب کند و من را منصرف کند نتوانست . دم پل خواب پیاده شدم . سگی زوزه کشان از کنار جاده رد می شد . مثله اینکه یکسری تشابهاتی بین من و خودش دیده بود . هر دو آواره . یک کتونی ساده اسپرتکس به پایم بود . سرمای برف به پایم نفوذ کرده بود . ولی دیواره هنوز یخ بندان نشده بود . قندیلهایش هم هنوز راه نیفتاده بود و در فکر من فقط مسیر آبرفتیها بود . آخه میدونی . هیچ کدام از کارهای قبلی را تمام نکرده بودیم و این بار قصد داشتم تنهایی این کار را تمام کنم . کارهایی که روزگار هیچ وقتاجازه  ادامه تکمیلش را به من نداد . از میان برف خود را به پای دیواره رساندم . دیواره نیمه خیس و عزیز من . خود را پای مسیر مارمولک رساندم .تازه یادم افتاد کفش سنگها را نیاورده ام ولی دیگه هیچی اهمیتی نداشت . شروع به صعود کردم . مسیری که همیشه به دوستانم می گفتم هر چقدر این مسیر را قلق کنید باز هم احتمال پاندولی دارید . و حال با کفش اسپرتکس ... ای احمق ! حرکت خودم را ادامه دادم و به کارگاه اول رسیدم . بر روی شکاف تراورس 2 مسیر آبرفتیها بودم . دیگه وقتی از طناب و میانی خبری نیست باکی نداری . فکرم خیلی آزاد بود و مشغول صعود . دستم حسابی یخ کرده بود ولی توجهی بهش نمی کردم . به کارگاه 2 رسیدم . تقریباٌ جای خشکی نداشت . به فکرم رسید که احتمال زنده ماندن در این طول 1 به 100 است . ولی برایم مهم نبود نمی دونم چرا ولی ... مدتی نشستم . خواستم استراحت کنم . از پشت برفی که می اومد جاده مورود رو می دیدم و تک ماشینی که اونجا رو بالا می رفت . یادمه همیشه به دوستام می گفت اونجا رو زورو خط خطی کرده . با این فکر لبخند تلخی بر روی صورتم نشست . دستام رو از زیر بغلم در آوردم . بیچاره ها قرمز شده بودند و هنوز هم دلیل این کار رو نفهمیده بودند . به مسیر نگاه کردم . بیشتر جاهاش خیس بود ولی قندیلی نمی دیدم .  شروع کردم . اول مسیر فهمیدم که همش باید روی دستم صعود کنم چون کفش اسپرتکس خیس شده بود و سر می خورد . پاها فقط یک تکیه گاه کوچک بود . خسته شده بودم ولی ادامه دادم . ترسی از افتادن نداشتم و احساس کردم که دستم در شکافهای سرد سنگ بیحس شده است . با اینحال دست باز هم بالا می رفت و گیره های بعدی را می گرفت . بعضی جاهای شکاف یخ زده بود و دست به یخ می چسبید و بعضی جاها آنقدر خیس بود که برای گرفتن گیره بعدی مجبور می شدم دستم را با شلوارم خشک کنم . دیگه به تکه های آخر ریزشی مسیر رسیدم . برف روی سنگ را پوشانده بود و دستم دیگر حس نداشت . تعدادی سنگ هم از کنارم به پاییم پرت شد ولی اینبار زحمت گفتن سنگ را به خودم ندادم چون در سفیدی اطراف اثری از هیچ انسانی دیده نمی شد . دیگه رسیده بودم بالا . بقیه مسیر هم با شیبی بهتر بود ولی حسابی ریزشی و بالاخره روی قله قرار گرفتم در حالی که کل لباس و دست و صورتم گلی بود . هنوز خیلی راه داشتم تا نشته رود . دیگه آروم شده بود . پیش خودم از خانواده ام شرمنده بودم . ولی به هر حال من بهش احتیاج داشتم . باید این صعود را انجام می دادم تا بتوانم خیلی از چیزها را برای خود کمرنگ کنم و بالاخره توانستم از این گرداب خود را بیرون بکشم و به عهد خود وفا کنم . خدایا شکر .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/٢٢