دیگه آخرای مسیر است .

به هدفی که در ذهن داشتی کاملاٌ نزدیک شده ای . عقابی که تا چند دقیقه پیش بالای سرت پرواز می کرد هم اکنون زیر پاهایت است . داخل کارگاه هستی و مشغول حمایت نفر دوم . حاجی  هم در کف یخچال مشغول تشویق است  . پرنده ای با سینه قرمز چند متر آنطرفتر در روی کارگاه می نشیند . با نگاه عجیبش سعی می کند کنچکاوی خود را ارضا کند . آروم و بی سر و صدا مشغول حمایت نفر دوم هستم . پرنده نزدیکتر می شود . روی پای من می نشیند و با چشمان زیبایش به من نگاه می کند . مثه اینکه او هنوز انسان را نشناخته است که اینچنین خودمانی شده است . برای من بهترین لحظه است . انسانهای کف یخچال به کوچکی یک مورچه از اینور به آنور می روند . در اطراف کوههای باشکوه و سر به فلک کشیده و در حقیقت بهشت رویایی من ...  ریزشهای مهیبی که در منطقه صورت می گیرد و طلوع خورشید از پشت چالون و سیاه کمان و همه و همه ... باعث می شوند که علم کوه به کوه رویایی آرزوهای من تبدیل شود ....

کار بزرگ و جدیدی نبود ولی در مسیری که شناختی نسبت بهش نداشتیم توانستیم با سرعت خوبی صعود کنیم و ساعت 3:30 عصر قله را بغل کنیم .

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٥/۳۱