داشتم توی خيابون را می رفتم . تو خيالم هزار تا فکر بود . از دانشگاه تا کوه و اردوها و کارهايی که بايد انجام می دادم . خلاصه اينکه اصلاٌ حواسم جمع نبود . ناگهان نگاهم به زمين افتاد . مورچه ای که جسد بيجان رفيقش را با خود حمل می کرد به ناگهان سايه پای مرا بالای سر خودش حس کرد . يکدفعه به خودم اومدم و جستی زدم تا مورچه را له نکنم . البته کمی تعادلم بهم خورد . سريع خود را به وضعيت اوليه برگرداندم و به عقب نگاه کردم . مورچه سالم بود و خوشحال . ولی صدای قهقهه ۳ تا دختر از پشت می اومد . خوب بالاخره حوصلشون سررفته بود و يک مساله ای برای خنديدن پيدا کرده بودند . به هر حال خوشحال بودم . هم جون مورچه حفظ شده بود و هم ۳ تا آدم بالغ که خندانشان بسيار سخت است را خندانده بودم . بذار تا می توانند بخندند . آنها که نمی دانند و نمی توانند درک کنند ...

برای مورچه ها خيلی احترام قائلم چون خيلی شرافتمندانه تر از  انسان ها زندگی می کنند .  


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/۱٤