رسیده بودم بالای تاج یخچال .

به پائین نگاه می کردم و نفراتی که هنوز در طول مسیر بودند . زمان به اندازه کافی داشتم تا 3 پیچ یخ بزنم . یک طنابچه بلند دورش انداختم و کارگاه رو میزون کردم . بعد طناب مربی رو توش فیکس کردم و طناب حمایت نفر دوم کرده را داخل ریورسو انداختم . همه چیز برای حمایت نفرات بعدی آماده بود . بقیه بچه ها رو می دیدم که پائینتر در حال صعود هستند . احساس خوبی بهم دست داده بود . شاید غرور بیجا و همه چیز را برای خود می خواستم و می خواستم نفر اول باشم . خود حمایت بلندی به کارگاه زدم و نیش کرامپون رو از روی یخ بلوری جدا کردم . بلافاصله روی یخ سر خوردم و نیم متر پائینتر روی کارگاهی که زده بودم متوقف شدم . به پشت بر روی یخ دراز کشیده بودم . یخی که منبع آن آب دریاچه سبلان بود . بدنم کاملاٌ خنک شده بود . اشعه های آفتاب بر روی صورتم می تابید و من رو گرم می کرد . این دومین باری بود که در تابستان امسال توانسته بودم یخچال را صعود کنم . رویم را از آفتاب برگرداندم و به سمت یخچال خوابیدم .  طرفای ظهر بود و لایه سطحی یخ در اثر تابش آفتاب آب شده بود . آبی روان بر روی سطح یخچال می رفت تا خود را به کف برساند و من در خلاف جهت می رفتم تا به بالا برسم . لب خود را به آب نزدیک کردم و کمی نوشیدم . خیلی سرد بود . احساس کردم که باید خیلی خدا را شکر کنم که به من اجازه کسب چنین تجربه هایی را می دهد . واقعاٌ خوشحال بودم و البته خسته . به یاد تمامی دوستانم بودم . مربیانی که واقعاٌ خیلی به آنها مدیونم . آنهایی که خیلی چیزها ازشان یاد گرفتم . ( اسمشان را نمی برم چونکه میدانم دوست ندارند به این صورت مطرح شوند ) و همچنین  دوستان خوبی که همیشه من را در کوه راهنمایی کرده اند . دوستانی که هر کدام از آنها الگویی برای من بوده اند .  دوستانی مثل محمد ، مسعود ، محمد ، وحید ، حامد ، بابک و مجتبی و .... می توانم  بگویم به خاطر داشتن این دوستان و مربیان موفق هستم . از همشون ممنونم و احساس می کنم که هنوز با واژه کوهنورد کیلومترها فاصله دارم . به هر حال سعی می کنم وقتی در کوه هستم آن حسی را که باید ،  از آن بگیرم و این دوستان که از هیچ کمکی به من دریغ نمی ورزند را همیشه دوست بدارم .  همچنین از آنها به خاطر جا دادن من بی تجربه در جمع خودشان تشکر می کنم . امیدوارم جمعمان همیشه پایدار باشد .  


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٢٧