یک انتقاد ...

کلاس مربیگری درجه 3 برف و یخدر سبلان بود . یکی از آن آدمهای مغرور و خودپسند نیز در جمع ما بود . مثه اینکه همیشه حضور اینجور افراد باعث میشه آدم واقعاٌ حسرت دوستان صمیمی خود رو بخوره . این آقا که ماشا ا... سنی ازشون گذشته بود شده بود باعث اعصاب خوردکنی . خوشبختانه من و ایشان در یک کلاس نبودیم ولی خوب موقع صعود یخچال ایشان نزدیک به ما حرکت می کردند . ما یک کرده سه نفری بودیم و ایشان و دوستش یک کرده دو نفری . حرکت در کرده ما به خاطر 3 نفره بودن به کندی صورت می گرفت و یک تیکه مسیر این آقا از تیم ما جلوتر افتاد . چشمتان روز بد نبینه در حال نصب کردن یک پیچ یخ بودم که دیدم یک قالب یخ اندازه هیکل خودش فرستاد روی پای راست من . از درد به خودم پیچیدم ولی هیچی نگفتم . ترجیح دادم اعصاب کسی خرد نشود و با همان پای ناقص به صعود ادامه دادم . برای اینکه دیگر درگیر این سوپراستار نشوم هر چه نیرو داشتم به کار بردم و سایر نفرات تیم را نیز تحریک کردم و توانستیم جلوتر از همه تیمها حرکت کنیم . یک تیکه دیگر از مسیر یک قطعه یخ اندازه کف دست از زیر پای یکی از همدانیها در رفت و خرد روی کلاه این بنده خدا . چنان داد و بیدادی روی یخچال به پا کرده بود و چنان غربتی گیری در آورد که خدا می داند . مگه نمی توانید بگید یخ و قبلاٌ می گفتند یخ و مگه شعور ندارید و ... آقا بازم هیچی بهش نگفتم . بالاخره سنش هم از من خیلی بیشتر بود . یخچال را هم که در آمدیم موقع پائین آمدن این آقا یه مسیری پیشنهاد داد که بیا و ببین . گور بابای کفش نویی که خریده بودم زانوهام داغون شد . جای یخی که آقا ول داده بود هم کلی درد می کرد . یک تیکه رو که از فرط قشنگی مسیر انتخابی ، بچه ها مجبور شدند فرود بیایند با اجازه آقای نوری دست به سنگ پائین آمدم . دوستمان هم پائین مسیر ایستاده بود و در حالی که دستش به کمرش بود شروع به دستور دادن کرد . که تو بلد نیستی و اونجا یخ داره و از اینور بیا و ...

دیگه داشتم کفری می شدم . باز هم دیدم سنش بالاتره گفتم ول کن درست نیست طرف جلوی جمع ضایع بشه . باز هم حرکت خود را ادامه دادیم و با زانو درد و پادرد از قله پائین آمدیم . او برای خود جلو جلو می رفت و احساس می کرد بهترین مربی کوهنوردی ایرانه ... سرپرست برنامه هم ظاهراٌ کمی باهاش تعارف داشت و نمی توانست راحت بهش ایراد بگیره . خلاصه اعصاب اکثر بچه ها از دست این آقا خرد شده بود . در میان راه هم اینقدر حرف زد که دیگه اعصاب همه رو به هم ریخته بود . یک تیکه آخر مسیر رو وقتی که باید یک شیب رو پائین می کشیدیم و بعد می آمدیم بالا مربی به اشتباه رفت . دوباره سوپر من وارد کار شد و فریادی زد که باید از اینور برویم . با اینکه می دانستم درست می گوید ولی شاکی شدم و بهش گفتم برنامه هم سرپرست داره هم مربی . لطفاٌ دنبال مربی تشریف بیاورید .به هر حال از همان راهی که خودش می شناخت با هزار زور و زحمت خود را به چادرها رساند و همانجا هم ایستاد تا ثابت کند که مسیرش چقدر خوب بوده ! روز بعد هم موقع تمرین با کرامپونش پای یک نفر رو له کرد .خلاصه اینکه خیلی فعال بود . نصف بچه ها هم از دستش شاکی بودند ولی هیچکی هیچی بهش نمی گفت . همه می گفتند این آقا مربیگری درجه 2 خود را نیز گرفته و به دلیل مشکلی که در درجه 3 داشته داره این دوره رو می گذرونه و به محض به پایان رساندن دوره یه مربی درجه 2 میشه . برای من مهم نبود او بعد از این کلاس مربی خواهد شد چون واقعاٌ اخلاقش را به عنوان یه مربی قبول نداشتم . احساس می کردم هدف او از یادگرفتن بیشتر ناتواناییهای دیگران را به رخشان کشیدن و قوی دانستن خود بود ... در حالی که تواناییهای خودش خیلی محدود بود .

مربی باید کسی باشد که بتواند از لحاظ اخلاقی برای دیگران الگو باشد ...

مربی باید کسی باشد که به موقع سخن بگوید و حرفهایش برای دیگران گوهر باشد ...

مربی باید کسی باشد که بتواند پیشرفت شاگردانش را ببینید و قبول کند که شاگردش هم ممکن است روزی از او سرتر شود .

مربی باید کسی باشد که اگر شاگردش بعد از سالها او را دید ارادت قبلی را نسبت به او داشته باشد ...

مربی باید کسی باشد که شاگردش با دیدن نگاه او قدرت و روحیه بگیرد ...

مربی باید کسی باشد که جاذبه اش بیشتر از دافعه اش باشد ...

مربی باید کسی باشد که شاگردش از تعریف صعودهای خود برای مربی لذت ببرد ...

و در آخر ...

مربی خود باید یک شاگرد باشد .

همین

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٦/٢٩