دستها را داخل شکاف گرفته ای . دست راست زیاد مطمئن نیست و احساس سقوط می کنی . با میانی قبلی فاصله زیادی داری و پرت شدن برایت عذاب آور است . فکرت را به کار می اندازی . یه نگاهی به پائین می اندازی . هیچ وقت از صعود هراسی نداشتی . حمایت چی با نگاه خود و تشویقهای خود صعود تو را دنبال می کند . کلاهک را رد می کنی و مسیر را به سمت بالا ادامه می دهی . با سنگ دوست داشتنیت ، تنها کسی که حاضری باهاش برقصی ، می رقصی . حرکت دستها و پاها منظم است . با تمام وجود اوج احساس سنگ را حس می کنی و لحظه ای تردید و پروازی بلند ...

so I choose freedom ... 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/۱٧