جوان وارد کوچه شد . کوچه باکلاسی بود . ماشینهای دو طرف کوچه همشون گران قیمت بودند . احساس غربت می کرد . رفت جلوتر . توجهش به گوشه کوچه کنار جوب جلب شد . نگاهی انداخت . گربه ای خوشگل در آنجا خوابیده بود . احساس کرد که گربه مرده ... رفت جلو . گربرو صدا زد : گربه ، کوچولو ، عزیزم ؟ حالت خوبه ؟ می تونی صدای منو بشنوی ؟! گربه تکانی به خودش داد . کاملاٌ سالم بود و انگار فقط کمی ضعف کرده بود . خیالش راحت شد . مشکل بزرگی نبود . ناگهان نگاهش به پیرمردی افتاد که از پشت ماشین آخرین مدلش در حالی که موبایلی عجیب و غریب و گران قیمت در دست داشت ، به او نگاه می کرد . مرد طوری به جوان نگاه می کرد که هیچ عاقلی به هیچ احمقی نگاه نمی کرد ...

پیش خودش گفت : یعنی ممکنه من هم روزی مثل او بشوم و این حسم را ازدست بدهم ؟!!

مرد پیش خود می گفت : یعنی من هم یکروز مثل او احمق و خام بوده ام ؟!!

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/۱٩