يادمه اين نوشته جزو اولين نوشته هايی بود که در اين وبلاگ گذاشتم . بعضی اوقات ياد گذشته می افتی و اين نوشته همان است که به من آرامش می دهد . پس خواستم دوباره آن را تکرار کنم ...

 با تو رفتم

بي تو باز آمدم

از سر كوي او ، دل ديوانه

پنهان كردم ، در خاكستر غم

آن همه آرزو ، دل ديوانه

برنامه دماوند بود . خيلي دور نه ، همين پارسال . بارگاه سوم جنوبي بودم . فكرم بسيار پريشان بود . به مردانه اي روزگار ، به افراد خوش قول ، به مردم راستگو ، به دوستان با صداقت و به همه آنچه كه نيافته بودم فكر مي كردم . ساعت 6 عصر بود و همه كوهنوردان از سرما به داخل چادرها و پناهگاه پناه برده بودند . با خودم لج كرده بودم . از همه چيز اين دنيا خسته بودم . نمي دانستم جواب چراهاي ذهنم را چگونه بدهم ؟ به قول يكي از به ظاهر دوستان : از تو درس جوانمردي گرفتم . واقعاً مسخره است كه من اينگونه به او درس داده ام كه اينطوري از آب در آمد . از نوع درس دادنم پشيمانم .

سرماي هوا به زير صفر رسيده بود . كمي دورتر از پناهگاه در حاليكه آخرين اشعه هاي آفتاب را بر بالاي بلنداي ايران مي ديدم نشسته بودم . مستقيماً به قله نگام مي كردم و با قله صحبت مي كردم . مثل اينكه او نيز با من حرف مي زد و اين حرفها بسيار قشنگ بود . ولي دلم از اين مردم گرفته بود و حالا تنها به حرف اين تنها اطمينان داشتم . چه دليلي داشت كه دماوند به من دروغ بگويد . هدلمپهاي داخل پناهگاه يكي پس از ديگري خاموش مي شد و همه به اميد صعود فردا به كيسه خوابهايشان مي رفتند ولي من همچنان بيرون نشسته بودم و تنها يك پيرهن تنم بود . تصميم داشتم تا جايي كه مي توانم آنشب با قله صحبت كنم

مهي غليظ داخل دره هاي جنوبي را فراگرفته بود . دوبرار ديگر معلوم نبود و از داخل پناهگاه صدايي نمي آمد . ابري سفيد قله را فرا گرفته بود و قله هم كلاهش را به سر گذاشته بود . ماه نيز در آمده بود و همه چيز فوق العاده بود . ولي سرما به عمق بدنم نفوذ كرده بود . دستها و پاهايم بي حس شده بود و ديگر توانايي حركت دادن آنها را نداشتم . ناگها سايه اي را در شرق پناهگاه ديدم . فكر كردم كه اشتباه مي كنم . ساعت 10 بود . ولي نه درست ديده بودم . پيرمردي بود كه كوله اي كوچك بر پشت خود داشت . چوب گردويي به دست گرفته بود و آهسته و پيوسته به سمت بالا مي رفت . هوا سوز زيادي داشت و من كه كنار يك سنگ پناه گرفته بودم به شدت سردم بود . پيرمرد من را نديد و آرام آرام به حركت خود ادامه داد . حركتي فوق العاده كند كه از دنبال كردن آن خسته مي شدي ولي آرامشي كه در اين حركات بود برايم لذت بخش بود . حركات پيرمرد برايم نمايانگر يك عشق بود . عشقي كه هم او به قله داشت و هم قله به او . عشقي كه نشانه هاي راستين بودنش آشكار بود . پيرمرد ادامه داد و رفت و از چشمانم دور شد . او به سمت قله دوست داشتنيش مي رفت . دماوند همچون معشوقي پر ناز عاشق خود را مي طلبيد . ديگر تحمل سرما را نداشتم . لباس اضافه ام را پوشيدم و به داخل پناهگاه رفتم . به داخل كيسه خواب رفتم در حاليكه نگران پيرمرد بودم . اميدوار بودم براي او اتفاقي نيفتد . يكي از دوستان مي گفت : كوهنوردان در كوهي كه از همه كوهها بيشتر دوست دارند از دنيا مي روند .

خواب به چشمانم نمي آمد . منتظر پيرمرد بودم . ساعت 5 صبح بود و اكثر كوهنوردها به سمت قله ظاهري صعود مي كردند در حاليكه من احساس مي كردم قله واقعي شبانه صعود شده است . ناگهان در پناهگاه باز شد . آره ! خودش بود . پيرمرد خسته ولي با چشماني پر اميد داخل پناهگاه شد . شايد نيم ساعت طول كشيد تا توانست بند كفشهايش را باز كند . بعد كيسه خواب پر قديمي خود را پهن كرد تا استراحتي بكند . ديگر خيالم راحت بود . بايد مي خوابيدم چون مي خواستم به پايين برگردم . به خواب شيريني فرو رفتم و ساعت 8 از خواب بيدار شدم . تصميم داشتم با پيرمرد به پائين برگردم تا با او صحبت كنم و درسهايي از او بگيرم . هر چه اطرافم را نگاه كردم اثري از پيرمرد نديدم . از پناهگته بيرون آمدم . تندروهايي كه قله را صعود كرده بودند به پائين بر مي گشتند و خيليها هم نتوانسته بودند قله را صعود كنند ولي به نظر من هيچكدام آنها قله را صعود نكرده بودند . فقط آن كسي كه قله او را طلبيده بود موفق به صعود شده بود .


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٢٦