بارون شدیدی می اومد . از سر کار برمی گشت خونه . هیچکی توی خیابونا نبود . چراغهای خونه ها براش تداعی کننده محیطهای گرمی بود . تمام بدنش خیس شده بود . حتی گربه ها و موشها هم توی جاهای گرمی پناه گرفته بودند . از قدم زدن خودش توی بارون لذت می برد . با هر قدم مقداری آب به اطراف می پاچید . خیلی قشنگ بود . از سر تا پا خیس شده بود . عادت نداشت چتر همراه خودش ببره … چون همیشه احساس می کرد اون چیزی که از بالا می یاد پاکه و می تونه آدم رو پاک کنه . نگاهش به ابرهای سیاه بود . دوست داشت بره وسط اون ابرا …


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۸/٢۸