از خونه زد بیرون . از روزمرگی روزمره خسته شده بود . وقتی کوله اش رو می بست فقط اون چیزهایی که دوست داشت توش گذاشت نه اون چیزایی که احتیاج بود . هوا خیلی سرد بود ولی اون باز هم دوست داشت همونطوری که دوست داره بره . راه افتاد . مامور شهرداری توی خیابون مشغول جارو کشیدن کنار خیابان بود . نگاهی به هم انداختند . هر کدام اندیشه ای در ذهن خود داشتند . با اینحال خیلی عادی از کنار هم رد شدند و تنها صدای خسته نباشیدی بود که توانست سکوت را بشکند . سوار ماشین شد . راننده ماشین با سبیلهای تابونده هرزچندگاهی از توی آینه بهش نگاه می کرد . شاید پیش خودش می گفت که طرف چقدر احمقه که این موقع شب توی سرما اومده بیرون . ولی اصلاٌ مهم نبود چون با تفکر راننده هیچی عوض نمی شد ... پیاده شد و به مسیرش ادامه داد . از میان چراغهای ده گذشت و خود را به میان چراغهای آسمان رساند . حالا می توانست پرواز را تجربه کند . در میان کوههای زیبا و طبیعتی که همیشه برای او یکدست بود . به حدی با هم قاطی شده بودند که گذشت زمان را حس نمی کرد ! آن چیزهایی که دوستشان داشت را از کوله در آورد . این بار به میان آسمان رفت و با ستاره ها و ماه صحبت می کرد . به به ماه خانوم ! حالت چطوره ؟ صورتت چی شده مثه اینکه لک زده .. و باز برگشت به سمتی که باید می رفت . دوست داشت ادامه بده تا به اون جایی که می خواست برسه ... اونجا قله نبود . دره هم نبود . یه جای عجیب بود و فقط او بود و او ...


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٩/۱٩