3 سال پیش بود . رفیق عجیبی داشتم به نام مهدی !! وقتی توی خیابون راه می رفتیم و یه گربه میدیدیم مهدی از جلو و من از پشت گربه را محاصره می کردیم و دنبالش می دویدیم ! مهدی از من هم شرتر بود . شیطنت از سروروی او می بارید . بچه شادی بود . زمانهای زیادی را باهم سپری می کردیم . یادمه برای برنامه الوند دخترای گروه من و مهدی را به عنوان همراه انتخاب کردند و قرار شد یه تیم 12 نفره از دخترای گروه را همراهی کنیم . مهدی هیچ وقت جلوی دخترا کم نمی آورد . ولی مثله اینکه شانس در این برنامه با او یار نبود . بارندگی اخیر باعث شده بود تا مسیر صعود الوند گلی و لیز باشد . من به عمرم ندیده بودم که مهدی در کوه زمین بخورد ولی در آن برنامه شاید نزدیک به 10 بار جلوی جمع خورد زمین ! آخرین باری هم که خورد زمین مثله این کارتونا خورد زمین که طرف هی سعی می کنه کنترلش رو حفظ کنه ولی آخر با کمر می خوره توی گلها !! خلاصه ما رسیدیم به پناهگاه کلاغ لان ! چند سال پیش تعدادی کوهنورد همدانی به سمت پناهگاه کلاغ لان حرکت می کنند که هوا مه آلود می شود و دچار بهمن می شوند و هرگز به پناهگاه نمی رسند . ( خدا بیامرزدشان )  من و مهدی داشتیم در مورد این مساله باهم صحبت می کردیم و یکدفعه چشمان مهدی برقی زد . بلافاصله فهمیدم منظورش چیه ! گفتم مهدی گناه دارند .می ترسند . گفت نه بابا زیاده روی نمی کنیم .فقط یه کم اذیتشون می کنیم و بعد حقیقت رو بهشون می گیم . خلاصه خدا ما رو ببخشه . رفتیم پیش بقیه بچه ها و شروع به صحبت در مورد اون خدا بیامرزها کردیم . مهدی اول شروع کرد . گفت بچه ها شنیدید می گند این پناهگاه روح داره ؟! ناگهان سکوتی برقرار شد و ما شروع کردیم . مهدی گفت این پناهگاه درگیر ارواح سرگردان است . و من هم شروع کردم و ماجرای کوهنوردهای ناکام را تعریف کردم و در آخر اضافه کردم که روح سرگردان آنها هر شب از گنجنامه حرکت می کنند و به نزدیکی کلاغ لان که می رسند پناهگاه را پیدا نمی کنند . آنها کمک می خواهند و بعد هم دوباره دچار بهمن می شوند تا شب بعد ! وقتی صحبتم تموم شد احساس کردم که خودم هم ترسیدم ! یه نگاهی به بچه ها کردم دیدم همه ترسیدند . ولی هیچکس نمی خواست به روی خودش بیاره ! قرار بود من و مهدی و چند تا از بچه ها شب را بیرون بخوابیم و بقیه داخل پناهگاه بخوابند . کیسه خوابهایمان را در ایوان پناهگاه پهن کردیم . تا آمدیم بخوابیم یکی از دخترها گفت که من باید دهانم را مسواک بزنم ! من و مهدی نگاهی به هم کردیم . مهدی گفت حمید تریپ بهداشته !! باهاش برو . خلاصه بقیه هم انگار یادشون افتاد که باید یه آبی بخورند و در نهایت من به همراه بقیه دخترها به سمت چشمه ای که در فاصله 10 دقیقه ای پناهگاه بود راه افتادیم . به مهدی گفتم تو نمیای ؟ گفت نه بابا . این سوسول بازیها به ما نیومده ! باد شدیدی می اومد . بهش گفتم پس مواظب کیسه خوابهای بچه ها باش یه وقت باد نبردشون ! گفت باشه . تا ما بریم لب چشمه و برگردیم یه 15 دقیقه ای طول کشید . وقتی برگشتیم دیدیم نه خبری از مهدی است نه خبری از کیسه خوابها !!!! با عجله به سمت پناهگاه دویدم . در پناهگاه را باز کردم . هدلمپم را روشن کردم . مهدی گوشه پناهگاه کز کرده بود و از ترس می لرزید !! دویدم پیشش . بنده خدا رنگ و رو براش نمونده بود . بهش گفتم کیسه خوابها کو ؟! گفت نمی دونم . زبانش بند آمده بود . بعد از اینکه یه کمی حالش جا اومد بهم گفت : حمید بعد از اینکه شما رفتید من خوابیدم ولی بعد از مدتی صدای کمک !! کمک !! شنیدم . اول فکر کردم خیالاته و بلند شدم و با دقت گوش دادم . صدا خیلی نزدیک بود و خیلی هم وحشت آور !! دیگه بقیه ماجرا را فهمیدم . مهدی تا این صدا را شنیده بود از ترس به داخل پناهگاه اومده بود و کیسه خوابها را ول کرده بود . باد شدیدی هم که می اومد تمام زیراندازها و کیسه خوابها را به اطراف برده بود . من آنشب تا صبح داشتم از قلل اطراف کیسه خواب جمع می کردم . الان که یاد اون روزها می افتم خندم می گیره و حسرت اون روزها رو می خورم . به هر حال زندگیه که می گذره و باید از روزهای آینده نهایت استفاده را برد . چند روز پیش مهدی را دیدم با خواهرش . شده بود مثله یه جنتلمن . خیلی تغییر کرده بود . خواهرش می گفت دیگه دنبال گربه ها نمی کنه !! خیلی مودب صحبت می کرد و خیلی تمیز و مرتب بود !!! فکر کنم دیگه وقتش رسیده بود که ...

مهدی جان تولدت را بهت تبریک می گم . متاسفم که نتونستم بهت زنگ بزنم . اگر اینجا را می خوانی بدون که مثل روزهای اول دوستت دارم و امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق باشی . در همه مراحل /

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/٩/٢٩