یکی از دوستام بود که خیلی خوش مشرب بود و تا یه شوخی می کرد و می خندیدی سریع به شوخی می گفت ! : نخند ، تو خودت از اون بدتری ...

چند وقت پیش بود که بعد از مدتها تصمیم گرفتم سری به توچال بزنم . آخه میدونید ما بر و بچ کرج عشق و علاقه ای زیاد به جاده چالوس و قلل آن داریم ولی خوب ارادت خاصی هم به کوههای تهران داریم ! در میانه راه بود که چند تا پسربچه را دیدم که عربده کشان به سمتی می رفتند . هی جیغ می کشیدند و داد و بیداد می کردند ! پیش خودم گفتم : ای لعنت به این نسل جدید که نمی ذارن آدم یه مقدار آرامش داشته باشه !!!! به راه خودم ادامه دادم . ناخودآگاه یاد گذشته خودم افتادم . خیلی دور نه ! 6 سال قبل . یادم افتاد که با چه سر و صدا و قیل و قالی می اومدم کوه . اگر تنها از پائین راه می افتادم وقتی به بالا می رسیدم یه لشکر دوست و رفیق هم برای خودم مهیا می کردم . یه مقدار بیشتر فکر کردم دیدم  به قول دوستان داره یه چیزایی یادم می آد . یادم اومد که چقدر غیر قابل تحمل بودم !! نا خود آگاه یاد خاطره کلک چال افتادم . با 3 تا از دوستام  از قله به سمت پائین می دویدیم ( اونموقع در مورد مشکلات زانو چیزی بارمون نبود !! ) ناگهان یه دسته دختر و پسر جلوی خودم دیدم . نمی توانستم خودم را نگه دارم . بنابراین مجبور شدم از کنار اونا میانبر بزنم و اونا رو رد کنم منتها کمی تعادل خودم را از دست دادم و چون سرعتم خیلی زیاد بود درست در چند متری اونا خوردم زمین و باز چون سرعتم زیاد بود چند تا غلط هم خوردم . خلاصه کلی خاکی شده بودم !! اون زمان هم توی این مایه ها بودم که هیچ وقت کم نمی آوردم . بنابراین دستم را زیر سرم گذاشتم و در همان حالت به جمعیتی که می خواستند از خنده بترکند گفتم : بیاید اینجا ببینید از این زاویه چه منظره توپی رو می تونین ببینین  ! خلاصه تو این مایه ها که کم نیاوردیم !! بعد از رفتن اونها از جام بلند شدم و شروع به تکاندن خودم کردم . رفیقام از راه رسیده بودند و چون ماجرا را دیده بودند از خنده روده بر شدند . ولی خوب ما که کم نمی آوردیم . دوباره شروع به دویدن به سمت پائین کردیم . مجدداٌ به همان گروه رسیدیم . این بار از کنار آنها به سرعت رد شدم و حواسم جمع بود که سوتی ندم ! به محض اینکه از کنار آنها رد شدم یکیشون منو صدا زد . ترمز کردم و برگشتم . بهم گفت : آقا پسر اینجا هم مناظر قشنگی داره ها !! نمی خوای تماشا کنی ؟! جمعیت زد زیر خنده . رفیقای نامرد ما هم می خندیدند ...

الآن دیگه خیلی ساکت تر شده ام . کوه خیلی آرومم کرده است . شاید هم بعضی از انسانها ...

و مجدداٌ یاد اون حرف دوستم می افتم که بهم می گفت : نخند ، تو خودت از اون بدتری ...

واقعاٌ اگر ما در موقعیت فرد خطاکار قرار بگیریم خطای او را انجام نخواهیم داد ؟! ...

 


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱٠/٢