راستش بعضی مواقع اگر صبر عيوب هم داشته باشی قاطی می کنی ... با ديدن عکس جنينی که گوشه خيابان افتاده بود واقعاٌ از انسان بودن خودم متنفر شدم . چرا که حيوانات هم با هم نوع خودشون اينطوری برخورد نمی کنند . راستش خيلی ناراحت شدم و يه يک روزی با خودم کلنجار می رفتم . در نهايت نتونستم طاقت بيارم و مجبور شدم اينطوری آپديت کنم . هر چه قدر از خوبيها صحبت می کنيم بسته !! کثافت و بديها اطرافمان را احاطه کرده و ما چشمان خود را بر روی حقايق بسته ايم . هر وقت چيزی را در ظاهر می بينی بدان که در خفا فاجعه بسيار عميق تر است . وقتی اين جنين را در گوشه خيابان می بينی بدان که وضع خيلی وخيم تر از اينهايی است که فکر می کنی ! فکر می کنيد موشهای تهران برای چه اينقدر بزرگ شده اند !؟ گوشت جنين قويترين گوشتی است که می توانند مصرف کنند و ساير کثافات و چيزهای ديگری که ما انسانها توليد می کنيم !!! راستش خيليها فکر می کنند که اين تفکر نشاندهنده بی اعتمادی به جامعه است و بايد انسانها را دوست داشته باشيم و از اين جور شعارها ... من خودم انسانها را دوست دارم و انسانهای زيادی در اطرافم هستند که واقعاٌ از بودن با آنها لذت می برم ولی انسانهای زياد بيشتری هم هستند که از ديدن آنها حالم بهم می خوره و نمی تونم خودم رو کنترل کنم . از يک طرف برای اين کوچولو ناراحتم که بدون هيچ گناهی اين بلا به سرش آمده و از طرفی اهم برايش خوشحالم که اين جامعه کثيف و رذل را نديد و راحت و آسوده برای هميشه خوابيده است ...

چشمانمان را باز کنيم و تلاشمان را برای بهتر کردن خود و اطرافيان انجام دهيم ولی مهمترين نکته اين است که اين کار را از خودمان شروع کنيم ...

راستش بنا به درخواست يکی از دوستان خوبم عکس رو از وبلاگ برداشتم ( به خاطر ناراحت کننده بودن آن ) ولی مطلب سرجای خود است شايد باعث شود کمی بيشتر فکر کنيم ....


نویسنده : حمید شفقی ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ تاریخ ۱۳۸۳/۱٠/۱٩