واست خیلی عجیبه ! از اول زمستون هیچ جایی نتونی بری ... تنها کاری که بتونی بکنی اینه که به کوهها نگاه کنی ! بعضی شبها بدویی و فقط تمرینات شهری بکنی ... خیلی سخته . به خاطر کار و به خاطر درس . خیلی سخته . یه تیم از گروهمون دیروز رفتند برنامه . باهاشون خیلی تماس گرفتم . در یک مرحله خاص تماسم باهاشون قطع شده بود ... و احساس بدی داشتم . یاد پارسال افتادم . از یک برنامه سنگین یه روزه برگشته بودم خونه و خیلی خسته بودم . بین امتحانا بود . اون یه روز رو کوه رفته بودم تا بتونم ادامه بدم ... وقتی برگشتم به قدری خسته بودم که فقط تونستم یه دوش بگیرم و برم توی رخت خواب . ساعت 10 شب بود که تلفن به صدا در آمد . دبیر گروه بود . به من گفت دوتا از بچه های کرج با یکی از بچه های آرش در کلون بستک گیر کرده اند . بهش گفتم : فرهاد خواهشاٌ بذار من بخوابم پس فردا امتحان دارم . به من نگو که چه کسانی گیر کردند . خودت پیگیر باش از بین بقیه بچه ها چند نفر رو پیدا کن و بفرست برای کمک ! روی من حساب نکنید ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

یادمه که از گذاشتن گوشی تا رخت خوابم آشوبی در ذهنم برپا شد . چه چیزی در دنیا می توانست مهمتر از جان یک انسان باشد ... ؟ هیچ فرقی نمی کند که چه کسانی گیر کرده اند ! سریع رفتم سمت تلفن . زنگ زدم و به فرهاد گفتم من هستم . فرهاد یه لیست به من داد و از من خواست تا من به چند نفر زنگ بزنم . اونشب هوا خیلی خراب بود . هر کسی که زنگ می زدی یا واقعاٌ نمی توانست بیاید و یا واقعاٌ نمی خواست بیاید !! تیم سه نفره ما !! به سمت کلون بستک حرکت کرد .. یادمه ما خیلی دیر رسیدیم . تیم امداد ساعتها پیش حرکت کرده بود . تیمی متشکل از تعدادی از بچه های آرش و برخی از بچه های تیم ملی .. تنها کاری که از دست ما بر می آمد این بود که آش و چای درست کنیم . نفری نبود تا به اتفاق او به سمت قله حرکت کنم . بنابراین تنها کاری که می توانستم بکنم انتظار بود . باد از میان شیارهای شیشه ماشین به تو می پیچید و هوای ابری و مه آلود دید را به چند متر محدود کرده بود . کم کم که هوا روشن تر شد می توانستم بر روی خط الراس تیم امداد را ببینم . همینطور تیمی که به امید کمک در داخل برف شب سرد را به صبح رسانده بودند . بچه های تیم بسیار فعال بودند و علی رغم هوای سرد بسیار تلاش می کردند . حدود ساعت 9 صبح بود که محمد حاج ابوالفتح رو به همراه خانمش دیدم . صورتش کاملاٌ سوخته بود و انگشتانشون رو کمی سرما زده بود . خیلی خوشحال بودم که هیچ مشکلی برایشان پیش نیامده بود . محمد رو بغل کردم . وقت بازگشت بود . یادمه که اون روز نزدیکای غروب رسیدیم خونه و آنقدر خسته بودم که فقط به سمت رخت خواب رفتم . صبح روز بعد هم یه امتحان افتضاح !! ولی از خودم راضی بودم . بعدها بحثهای جالبی پیش آمد . یکی گفته بود چرا برای کمک به ما اطلاع نداده بودند و یکی هم گفته بود که ما فقط از شب تا صبح آش هم زدیم ! من به این حرفها فقط خندیدم ، چون اگرچه کاری از دستم بر نیامده بود حداقل از خودم راضی بودم ....

 

/ 4 نظر / 4 بازدید
خاله ریزه

سلام. کاملا می درکمت. خودم اين ترم روزهای جمعه هم کلاس برداشتم اصلا نتونستم درست و حسابی کوه برم. راستی الان که دارم اين کامنت رو می زارم جنابعالی در مسنجر ان لاين شدين مگه نگفته بودم که بچه های ساعت ۹ شب بايد بخوابن!!! بعدشم مگه تو امتحان نداری پس توی مسنجر چه می کنی؟!‌ باز به حرف خاله گوش نکردی؟!؟! :ي :ي

محمد

ايول جووون. کارت درسته. اميدوارم کارات رديف بتونی اين جمعه بيای.

شاهین

می دونی حمید همین که می تونی بری توی سالن تمرین کنی باز هم خودش خیلیه. پارسال که من زانوم مصدوم شده بود به این فکر می کردم که ممکنه دیگه نتونم هیچوقت کوه برم؟ و فکرش داغونم می کرد. چیزی که هست اینه که کوه ها و برفها همه و همه منتظرت می مونن تا دوباره با فراغ بال بتونی برگردی...

رها

فکر ميکنم بيشتر ازهمه برای فرار از وجدانشون و توجيه عملشون اين حرفا رو زدن درکل خودت بهتر می دوني که هميشه از اين چيزها بوده وهست وخواهد بود...