به میانه راه جنگل رسیده بود . هوا سرده . هوا خیسه  . هوا عالیه  . این جمله ها رو با خود تکرار می کرد . همه داخل آرام ،  آرام گرفته بودند . در تاریکی شب زیر انداز خود را برداشت و از تپه کناری بالا رفت . آخه میدونی بالا همیشه قشنگتره . زیر انداز رو انداخت و نشست روش . ساعتها کوه رو به روییش رو نگاه کرد . کوه داخل ابر فرو رفته بود . از رو نمی رفت . اینقدر نگاه کرد تا ابرها کمی کنار رفتند . حالا منظره قشنگتر شده بود . کوهی سرسبز که کمربندی از ابر به دور شکمش بسته بود . آخه میدونی اون کوهه خیلی چاق بود و به اون کمربند نیاز داشت . چند تیکه برف هم بالاش دیده می شد . نمی دونست چی شد که  سریع باهاش رفیق شد . آخه میدونی اون با کوهها زود دوست میشه . خیلی زودتر از انسانها . کلی باهم حرف زدند و آخرش از صحبتهای کوه فهمید که باید چیکار کند . میدونی اون نماز نمی خوند ولی خوب بعضی مواقع میشد که اینطوری می شد . وضو نداشت . جهت قبله رو هم نمی دونست ولی اونموقع این چیزها براش اهمیتی نداشت .فقط می خواست بخونه و شروع کرد . شروع کرد به خواندن و یکی از قشنگترین نمازهایی که در طول عمرش خونده بود همونی بود که در تاریکی اون شب خوند ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

خدایا ، خیلی مخلصتم ... خدایا شکرت ...

عکس از امیر حسن

 

/ 4 نظر / 27 بازدید
شاهین

به سلامتی...( کامنتینگ) رو می گم:) یادداشتت هم یه جورایی خیلی خصوصی بود... چیزی نمی گم فقط شاید یه کم حسودی! همین:) /موفق باشی و شاد در ضمن دیروز که یادت نرفته... روز جهانی چی بود!!؟:))

mohammad

گر به همه عمر خويش با تو بر آْرم دمي حاصل عمر آن دم است باقي ايام رفت . //راستي پسر تو اين همه Love توي نوشته هات مي تركوني ، بعدش منو متهم به عاشقي مي كني ؟!!!

نسرين

سلام..بسيار خوشحالم از اينکه دوباره سيستم نظر خواهی را فعال کرديد...و بسيار خوشحالتر از اينکه شاد هستيد.. موفق باشيد و هميشه بر فراز