بالاخره رسیدی روی قله

، نفست در نمی یاد . چند تا نفس عمیق می کشی تا خستگی از تنت در بیاد . خیلی براش زحمت کشیدی و با مبارزه با سختیها خود را به این نقطه رسانیدی . اطرافت را نگاه می کنی . هیچ جا رو بلندتر از اونجایی که واستادی نمی بینی یا حداقل در تیررس چشمانت نیستند . باد سردی صورت شادت را نوازش می دهد . میری جلو . قله دوست داشتنیت از دیدن تو خوشحال شده است . مدتها بود که بهش سر نزده بودی و حالا از اون مسیر و تنها خودت رو رسوندی بهش . دوست داری بغلش کنی ولی اینقدره بزرگه که تو برای بغل کردنش خیلی کوچیکی . از طرف خودش یه نماینده بهت معرفی میکنه . یه سنگ هم هیکل خودت . می ری جلو باهاش دست میدی و بعد بغلش می کنی . اونجوری که هیچ عاشقی هیچ معشوقی را بغل نکرده است . و او هم آنقدر تو را محکم می فشارد که دستانت زخم می شود . از بغل او جدا می شوی و خاک روی زمین را نگاه میکنی . خشک خشک است . قطره ای از روی چشمانت پرواز کرده و در آغوش خاک فرو می رود . روی خاک می خوابی . دیگه با او یکی شده ای . تو هم مثل خاک شده ای . وقتی که از جایت بلند می شوی دیکر خاک تشنه نیست ، کاملاٌ سیراب شده است . دو قدم به قدمهای قبلیت اضافه میکنی . به بالا نگاه می کنی . حالا دیگه نوبت اصل کاری رسیده است . آفتاب صورت را سرخ کرده ولی حاضر نیستی رویت را برگردانی . تا حد زیادی می تونی حسش کنی . تا همینجا خیلی هواتو داشته . ازش تشکر می کنی . به پایش می افتی و برای او هم می گریی ...<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 زمان برایت نامفهوم شده . اطرافت را نگاه می کنی . می بینی روی قله توی بغل یک سنگ خوابی . هوا هم دیگر تاریک شده و ماه خانوم اومده تو آسمون . ترجیح می دی با نور ماه خانوم بری پایین . واست مهم نیست که تا کی طول بکشه . با خونسردی از میان سنگها میری پایین . از کنار سنگ دوست داشتنیت رد می شی . او آخرین نگهبان قله است . به هر کسی اجازه صعود اینطوری را نمی دهد . ولی با من خیلی رفیق است . نیشش تا بناگوش باز است و می خندد . می داند که به آنچه می خواستم رسیده ام . از او خداحافظی می کنم . دیگه نزدیک ده رسیده ام . سروصدای سگها در آمده است . حتماٌ پیش خودشان می گویند طرف دیوانه است . مهم نیست این لفظ رو دوست دارم . حداقل دیوانه دل و زبانش یکی است .

 

/ 28 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
طبیعتمرد

سلام جوون! بابا ، عمو حميد دلمون تنگه برات آخه!! آهاااااااای ملت! به عمو حميد ما نميخواين تبريک بگين؟ چاپ مقاله اش تو مجله کوه و بهتر از اون معرفی خلوتکده دلش تو تنها نشريه معتبر کوه و کوهنوردی ايران..... حميد جان واقعا خوشحال شدم. مبارکه. در ضمن راينو ۱۲۰ ما متعلق به خودته جوون! يه چيز مهمتر اينکه جمعه تو حسندر منتظرتم هااااا. و اينکه حتما حتما و باز هم حتما تلفنت رو برام ايميل کن يا آف بگزار. همين امروز. چون من فردا برای طراحی مسير ميرم حسندر...... سبز باشی.

طبیعتمرد

راستی مطالبت خيلی قشنگ بود ........ کلی رفتم تو حال.... اين حال رو فقط کسانی لمسش می کنن که اينکاره باشند....... تنهايی و سکوت و خلوت کوهستان................. شاد باشی

محمد

حميد سلام. از راهنماييت ممنونم. خودم هم زياد گشتم ولی حالا ميخوام اول ببينم اينجا چی پيدا ميشه بعد تصميم بگيرم. .يه چيز ديگه اينکه (قابل توجه طبيعتمرد) حسن در خراب شده. از وسط فکر کنم. امروز قرار بود بررسی کنن ببينن شدنی هست يا نه. پيروز و شاد باشی

nasrin

دوست خوب سلام ممنون از راهنمايی که کرديد اما متاسفانه تا الان که درست نشد....... اما از شما ممنون

mohsen aghassi

خوبی حميد جان؟ خوبی آقای معروف..؟؟؟؟

mohsen aghassi

مطلبت واقعآ زيبا بود. حرفاتو خوب فهميدم.

هيولا

هي خدا... ما هي ميايم اينجا رو ميخونيم دلمون آب ميشه براي يه كوه رفتن اصولي كه آقا سنگه هم جلوتو نگيره || .:~*~:.

marjan

بابا تيم ملی ! دااش من اون ورا که از تابلو خبری نيست؟

marjan

در ضمن حدودا دو ماه آب خوش از گلوم پايين نرفته بود البته به خاطر امتحانات و کامنت شما را تازه امروز خوندم. شنیدی که تو ابگرم یه غار خوشگله با چند تا تالار به اسم قلعه کرد!

hamid

سلام مرجان / در مورد غار شنیدم ولی همچنین شنیدم که رسیدن به داخل غار نیازمند استفاده از نکات فنی است‌ !! به هر حال فکر کنم بتونید برنامش رو با دایی مهرداد خودتون و هادی صابری هماهنگ کنید . ما هم این گوشه ها می پلکیم اگر کمکی از دستمان بر بیاد . پیروز باشی