ميدونم ... ميدونستم ...

اون صدا در گوشم می پيچيد ... بازم می پيچيد و تکرار می شد ... مثل صدای ماه بود . همون صدايی که همه چيز را خرد کرده بود و می خواست خود را بکشد ...می خواست ديگه نباشد ... می خواست چيزی که برايم ساخته بود ازم بگيره ... اشکال نداره ... بذار تلاشش رو بکنه ... مهم اينه که اين دل لامذهب هيچی سرش نميشه و هيچکی نميتونه جلوش رو بگيره . بذار تلاشش رو بکنه ولی ميدونم که موفق نميشه ...

به هر حال اين دل می خواد دوباره شروع کنه . دوباره طبيعت و دوباره کوه ... دوباره همون خواسته ديرين و اين بار از نوعی ديگر ... برو که اومدم ... شايد يه مقدار دست و پا شکسته ولی دارم ميام . شايد کم ولی دارم پراميد ميام ...

منتظرم باش .... دارم ميام سراغت ...

/ 11 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ق ا ف

سلام حميد خان. کم پيدايی.

شاهین

نشونه خوبیه پی شو بگیر...

فرشید فاریابی

سلام . چه عجب . تو دو تا پست غيبتت را کردم . آخه يک ماه نبودی .

نازخاتون

سلام.تزول پسر طبیعت منتظره:)دورها آوایی است که تو را می خواند!در ضمن،از کجا میدونی شاید منم تو رو بشناسم(چشمک!)

احسان

ما که خيلی وقته منتظريم.اگر چه ميدونم کس ديگه ای بايد منتظرت باشه!!

عمو علي

حميد جديدا بيش از حد مشکوک می زنی. داستان چيه؟ ميزونی؟ شاد باشی عمو جون

نسرين

سلام دوست خوب... به نظرم اين بار خيلی بهتر به چيزی که ميخواهی ميرسی...

1 asheghe montazer

سلام حميد اميدوارم که هرچه سریعتر به اون آوا پاسخ بدی...شايد موفق شدی.خدا نگهدار

طاهر

سلام... آماده باش که چند تايی غوص هم بزنيم ! راجع به غواصی و کلاسها تماس می گیرم و صحبت می کنم.به امید خدا پاییز میریم! به اميد ديدار.

نرگس

دورها آواییست که مرا میخواندددددددددددددددد