به نام خدا

با تو رفتم

بي تو باز آمدم

از سر كوي او ، دل ديوانه

پنهان كردم ، در خاكستر غم

آن همه آرزو ، دل ديوانه

برنامه دماوند بود . خيلي دور نه ، همين پارسال . بارگاه سوم جنوبي بودم . فكرم بسيار پريشان بود . به مردانه اي روزگار ، به افراد خوش قول ، به مردم راستگو ، به دوستان با صداقت و به همه آنچه كه نيافته بودم فكر مي كردم . ساعت 6 عصر بود و همه كوهنوردان از سرما به داخل چادرها و پناهگاه پناه برده بودند . با خودم لج كرده بودم . از همه چيز اين دنيا خسته بودم . نمي دانستم جواب چراهاي ذهنم را چگونه بدهم ؟ به قول يكي از به ظاهر دوستان : از تو درس جوانمردي گرفتم . واقعاً مسخره است كه من اينگونه به او درس داده ام كه اينطوري از آب در آمد . از نوع درس دادنم پشيمانم .

سرماي هوا به زير صفر رسيده بود . كمي دورتر از پناهگاه در حاليكه آخرين اشعه هاي آفتاب را بر بالاي بلنداي ايران مي ديدم نشسته بودم . مستقيماً به قله نگام مي كردم و با قله صحبت مي كردم . مثل اينكه او نيز با من حرف مي زد و اين حرفها بسيار قشنگ بود . ولي دلم از اين مردم گرفته بود و حالا تنها به حرف اين تنها اطمينان داشتم . چه دليلي داشت كه دماوند به من دروغ بگويد . هدلمپهاي داخل پناهگاه يكي پس از ديگري خاموش مي شد و همه به اميد صعود فردا به كيسه خوابهايشان مي رفتند ولي من همچنان بيرون نشسته بودم و تنها يك پيرهن تنم بود . تصميم داشتم تا جايي كه مي توانم آنشب با قله صحبت كنم

مهي غليظ داخل دره هاي جنوبي را فراگرفته بود . دوبرار ديگر معلوم نبود و از داخل پناهگاه صدايي نمي آمد . ابري سفيد قله را فرا گرفته بود و قله هم كلاهش را به سر گذاشته بود . ماه نيز در آمده بود و همه چيز فوق العاده بود . ولي سرما به عمق بدنم نفوذ كرده بود . دستها و پاهايم بي حس شده بود و ديگر توانايي حركت دادن آنها را نداشتم . ناگها سايه اي را در شرق پناهگاه ديدم . فكر كردم كه اشتباه مي كنم . ساعت 10 بود . ولي نه درست ديده بودم . پيرمردي بود كه كوله اي كوچك بر پشت خود داشت . چوب گردويي به دست گرفته بود و آهسته و پيوسته به سمت بالا مي رفت . هوا سوز زيادي داشت و من كه كنار يك سنگ پناه گرفته بودم به شدت سردم بود . پيرمرد من را نديد و آرام آرام به حركت خود ادامه داد . حركتي فوق العاده كند كه از دنبال كردن آن خسته مي شدي ولي آرامشي كه در اين حركات بود برايم لذت بخش بود . حركات پيرمرد برايم نمايانگر يك عشق بود . عشقي كه هم او به قله داشت و هم قله به او . عشقي كه نشانه هاي راستين بودنش آشكار بود . پيرمرد ادامه داد و رفت و از چشمانم دور شد . او به سمت قله دوست داشتنيش مي رفت . دماوند همچون معشوقي پر ناز عاشق خود را مي طلبيد . ديگر تحمل سرما را نداشتم . لباس اضافه ام را پوشيدم و به داخل پناهگاه رفتم . به داخل كيسه خواب رفتم در حاليكه نگران پيرمرد بودم . اميدوار بودم براي او اتفاقي نيفتد . يكي از دوستان مي گفت : كوهنوردان در كوهي كه از همه كوهها بيشتر دوست دارند از دنيا مي روند .

خواب به چشمانم نمي آمد . منتظر پيرمرد بودم . ساعت 5 صبح بود و اكثر كوهنوردها به سمت قله ظاهري صعود مي كردند در حاليكه من احساس مي كردم قله واقعي شبانه صعود شده است . ناگهان در پناهگاه باز شد . آره ! خودش بود . پيرمرد خسته ولي با چشماني پر اميد داخل پناهگاه شد . شايد نيم ساعت طول كشيد تا توانست بند كفشهايش را باز كند . بعد كيسه خواب پر قديمي خود را پهن كرد تا استراحتي بكند . ديگر خيالم راحت بود . بايد مي خوابيدم چون مي خواستم به پايين برگردم . به خواب شيريني فرو رفتم و ساعت 8 از خواب بيدار شدم . تصميم داشتم با پيرمرد به پائين برگردم تا با او صحبت كنم و درسهايي از او بگيرم . هر چه اطرافم را نگاه كردم اثري از پيرمرد نديدم . از پناهگته بيرون آمدم . تندروهايي كه قله را صعود كرده بودند به پائين بر مي گشتند و خيليها هم نتوانسته بودند قله را صعود كنند ولي به نظر من هيچكدام آنها قله را صعود نكرده بودند . فقط آن كسي كه قله او را طلبيده بود موفق به صعود شده بود .

اینطور نیست ؟!

/ 4 نظر / 12 بازدید
شاهین

حميد جان خوشحالم که به من سر زدی/در مورد سوالی هم که پرسيده بودی اصولا قضيه همينه وقتی يه پلنگ يا يه ببر آدمخوار ميشه به همين علت هست که انسان به محيط زيست او تجاوز می کند و چه طعمه ای سهل الوصول تر از يه انسان بی دست و پا (نسبت به طعمه های طبيعيش گفتم)/بر فراز و پيروز باشی....

شاهین

نوشته هايت را خواندم از جنسی بود که به دل می نشست/بهش لينک دادم...

محمد

بايد ازنزديك او نو ببيني تا عظمتش را درك كني. هيچ وقت اولين ديدار را فراموش نمي كنم، تا مدتها غرق هيبت با شكوهش بودم. چون هرمي استوار كه سينه آسمان را شكافته است. ابرها به پاي قله اش نمي رسند وهمچون چتري آنرا فراگرفته اند. به هر قله البرز مركزي كه صعود كني دماوند اين نماد ملي كشورمان ، همچون پادشاهي مغرور، شاهد تلاشت مي باشد. خنده اي كو؟ كه به دل انگيزد، قطره اي كو؟ كه به دريا ريزم، صخر ه اي كو؟ كه بدان آويزم، مثل اين است كه شب غمناك است، ديگران را غم هست به دل ، غم من ليك غمي غمناك است....

pania

وبلاگ خوبی دارین