یاد روزهای گذشته ...

توی بندیخچال ...

زیر یه شبه مهتاب کامل ...

جایی که خاطرات زیادی چال شده ... خاطره با دوستانی که به دنبال زندگی خود رفته اند  . یه روز پر از خستگی و کلاسی که به خاطر مشکلی که برای مجتبی پیش اومده بود تنهایی برگزار کرده بودم ... مثه دیوونه ها به مهتاب نگاه می کردم . بچه های قدیمی ... دلم برای همتون تنگ شده ... هیچی خاطرات اون موقعها نمیشه ... هیچی !

اگه منو میخونید پیدام کنید ...

/ 4 نظر / 22 بازدید
محمد رضا ایزدخواه (نقاش کوهنورد) فرهاد

درود ....... تو خودت هم براي خيلي ها يه خاطره شدي يعني براشون يه دوست قديمي هستي ...اما سن كه بالا ميره روز به روز به دوستهاي آدم اضافه ميشه تعدادشون كه بالا بره نميتوني بهشون سر بزني حالا خوبه چند سال ديگه...........

رضا مصلحتی

سلام خوبی حمید جان؟ [گل]

طاهر

آقا جان حالتون خوبه ؟؟؟ می دونم که آدمهای متاهل،با مجردها سنخیتی ندارند اما حالا دیگه چرا پست سرت و زیر پاتو نگاه نمی کنی. ؟؟؟؟؟؟؟؟ شوخ !